“علی باز”

تاریخ انتشار: ۲۱ مرداد ۱۳۹۲ – ۴:۳۸ ب.ظ
نویسنده: یاور-
“علی باز” به درد چوپانی هم نمی‌خورد. هیچ گوسفند داری و هیچ مالی (مال، چند خانواده کوچک ایل که معمولا” فامیل خیلی نزدیک هستند و با هم ییلاق و قشلاق می‌کنند مال خوانده می‌شوند) حاضر نبودند گله‌شان را برای چرا به او بسپارند. جز این چند خانواده‌‌ی کوچک که پسرخاله و دایی یا عموزاده‌هایش هستند، آن هم از روی اکراه. “علی‌باز” به زعم اهل مالسر به هوا بود. مانند اسمش در آسمان‌ها پرواز می‌کرد و با واقعیت‌های سرسخت و نابه‌هنجار موجود، همان شرایطی که او را اجبارا” در پایین‌ترین مرتبه‌‌ی قاعده‌‌ی ساختاری طبقاتی قرار داده است، رابطه‌‌ی خوبی نداشت. آرزوی ثروتمند شدن و عواقب بعدی چنین رویایی مانند خوره به جانش افتاده و هر روز با این توهمات و آرزوها به خواب می‌رفت. در زمان چرای گله، ذوب شده‌‌ی رویاهایش بود. همه‌‌ی امکانات بر او که بچه یتیم مال بود بسته بود، جز چرای گوسفندان. با همین چوپانی نان و دوغی به زحمت جفت و جور می‌شد.
قرار داد کارش با ایل یک ساله بود که طی یک سال، یک جفت “جوراب” – گیوه مخصوص چوپانی- یک دست لباس “دویت” و یک “چوقا” (لباس ویژه بختیاری) و مقداری پول توافق شده ، آن هم در صورت یک سال کار شایسته و مورد تایید صاحبان گوسفندها ، به او پرداخت می‌شد. خورد و خوراکش هم مثل همه مردم مال بود. تنها یک راه ثروتمند شدن برای او و رویاها و تصورات “علی باز” با تعدادی اگر و شاید خودنمایی می‌کرد: “زیرخاکی”. قصه‌های پیرزن‌های مال ، شب کنار اجاق “سیاه چادر” ، کشف اشرفی‌های طلا و … برای کودکان ، زمینه‌‌ی توهم این امکان محال را ، برای “علی باز” فراهم نموده بود. او سرگردان این اگرها و شایدها ، گنج ، طلا ، ثروت و … او را از کارش باز می‌داشت. بعضی مواقع این تخیلات باعث می‌شد گوسفند یا بزی را در کوه جا بگذارد. گرگ‌ها هم این چوپان سر به هوا را شناخته بودند از این رو همیشه دور و بر او پرسه می‌زدند تا در یک فرصت مناسب به کام خود برسند. خانواده‌های مال هستی و زندگی شان و لقمه‌‌ی نان حقیرشان به پشم و شیر و مو و پوست این حیوانات وابسته است. هر گوسفند یا بز برای این زندگی در حکم یک کارخانه تولید شیر و متعلقات آن است تک تک این ثروت‌ها برایشان عزیز و بسیار مهم است.
دم‌دم‌های غروب گوسفندان سیر شده از چراگاه‌های غنی “زرد کوه” با پستان‌های پر شیر به یاد بره‌هایشان، بدون هدایت چوپان خود راهی مال شدند. “علی باز” در رویاها و خیال‌پردازی‌های خود آن چنان اسیر بود که اطراف خود را فراموش کرده بود. او برای گله تنها یک مترسک بود. گله‌‌ی گوسفندان و بزها او را به دنبال خود می‌کشیدند. یکی از بزهای پر جنب و جوش از گله باز مانده بود. “علی باز” با دنیای رویایی گنج و سکه‌های اشرفی ، که با یک اگر می‌توانست مالک شود، بی‌خبر از بز جا مانده، غیرارادی به دنبال گوسفندان بود.
هوا گرگ و میش شده و نور و روشنایی در مقابل تاریکی و سیاهی پا پس می‌گذاشت. بوی نان گرم تازه که ترشی خمیرش را می‌توان حس کرد و دود اجاق‌های مال که از چند قلوه سنگ سیاه تشکیل شده بود در فضای اطراف چادر‌ها پیچیده بود. با رسیدن اولین گوسفندان به مال با صدایی بلند بره‌هایشان را به خود می‌خواندند. ترکیب صدای بره‌ها و گوسفندان و پارس سگ‌ها سمفونی غروب سیاه چادرها را تشکیل داده بود. زن‌ها با سر و صدا و با شتاب به پیش باز گله می‌رفتند و بی‌اعتنا به سر و صداها، آن‌ها را به ” قاش” (سنگ‌چینی‌هایی که گوسفندان و بزها را از بزغاله‌ها و بره‌ها جدا می‌کند) هدایت می‌کردند. زن‌های مال همه‌‌ی بزها و گوسفندان را دقیق از روی رنگ و خطوط چهره‌‌ی آن‌ها می‌شناختند. بدین جهت به سرعت متوجه نبود یکی از بزهایشان شدند. تاج‌ماه که دید از بزش در گله خبری نیست با فریادی بلند همه را از نبود بزش با خبر کرد.
– هی “علی باز” ، پدر سگ پَه بزمونَه چه کِردی ،‌هان “علی باز”…؟
“علی باز” که داشت به دیواره‌‌ی سنگ چین تکیه می‌داد تا سیگاری چاق کند ، با وحشت از جای پرید با خود می‌اندیشید … که اگر باز هم حیوان کم بیاورد، بیچاره می‌شود و “مال” را تنها جایی که در آن راحت بود و می‌شناخت باید ترک کند، چون هیچ کس دیگر حاضر نخواهد بود دارایی‌اش را به او بسپارد تا طعمه گرگ‌ها بشود. فریاد زن موهای بدن “علی باز” را سیخ کرد. سیگارش را به کناری انداخت و با وحشت و ترس گله را ورانداز نمود. دو دستی بر سرش زد. چوب‌دستی‌اش را برداشت و با شتاب به سوی کوه پایه‌هایی روان شد که از آن آمده بود. مردان مال برای کار عملگی به شهرهای اطراف رفته بودند، چون گوسفندداری آن درآمد را نداشت که بتواند نیازهای خانواده را تامین کند. تنها چند پیرمرد، بچه‌ها و زن‌ها در مال بودند. زن‌ها به تنهایی همه‌‌ی بار زندگی مال را به دوش می‌کشیدند. از بامداد خروس‌خوان تا نیمه‌های شب که شیرهای دوشیده شده را می‌جوشانند و ماست و پنیر درست می‌کنند، کارشان ادامه دارد. کاری ۲۴ ساعته و بدون درنگ، کاری شاق که در سن جوانی آن‌ها را با چهره‌ای شکسته، پیر می‌نماید ولی چشم‌های‌شان با درخشندگی، زیبایی جوانی‌شان را فریاد می‌زنند.
“تاج ماه”، صاحب بز گم شده، و دو زن دیگر چوب‌دستی‌ها را برداشتند و دوان دوان خود را به “علی‌باز” رساندند. شب ، در “زرد کوه” به تنهایی پرخطر است. خرس و گرگ ، خطرهای جدی شب هستند. از این رو زن‌ها “علی باز” را تنها نگذاشتند. جست وجو در تاریکی ادامه یافت. ولی از این تلاش سودی نبردند. گریه “تاج‌ماه” با هق‌هق شروع شده بود. او یک کارخانه تولید شیرش را از دست داده بود و این برای گذراندن زندگی‌شان یک مصیبت بود. در مسیر بازگشت با سر و صدا و دعوای کفتارها مواجه شدند که روی باقی‌مانده‌های پوست و استخوان بز به یکدیگر حمله می‌کردند. زن‌ها با فریاد به دسته‌‌ی کفتارها حمله کردند، ولی دیگر از بز جز چند تکه پوست پاره پاره و استخوان‌های جویده شده چیزی باقی نمانده بود. گریه آرام “تاج ماه” به شیون تبدیل شد:
– هی بوووووم (پدرم)
موهایش را می‌کشید و به صورتش چنگ می‌زد، ولی به یک باره همه‌‌ی صورتش منقبض شد خشم و نفرت از چوپان سر به هوا جای شیون را گرفت. چوب دستی‌اش را به حالت حمله بلند کرد و به سوی “علی باز” هجوم برد. “علی باز” غافل‌گیر شد. چوب دستی “تاج ماه” با قدرت و نفرت یک مادر دردمند بر کتف‌های “علی باز” نشست. چوپان فریادی زد و به زمین افتاد و زن بدون ترحم دومین ضربه را با همه توان بر ران چوپان نشاند. چوپان با همه‌‌ی وجودش فریادی جیغ مانند کشید. دو زن دیگر مانع شدند ضربه سوم که سر چوپان را هدف گرفته بود فرود آید. زن با چهره‌ای مسخ شده از خشم، با موهای پریشان چوب‌دستی را دو دستی گرفته و آماده بود به مجازات “علی باز” ادامه دهد. زن‌ها مانع می‌شدند و او دریده‌ترین توهین‌ها را نثار “علی باز” کرد.
روز بعد، “علی باز” لنگان با کمک چوبدستی چوپانی‌اش، بدون این که بتواند چیزی بابت ماه‌ها کار چوپانی به دست بیاورد، از راه “لارسبز” و “سد کوهرنگ” راهی “چله گِرد” شد. در “چله گِرد” به خانه‌‌ی عموزاده‌هایش رفت که سال‌ها قبل، زندگی کوچ نشینی را رها کرده و در پروژه‌ها جوشکار شده بودند. همه‌‌ی خانواده‌‌ی عموزاده بابت کتک‌هایی که از دست تاج ماه خورده بود او را ریشخند می‌کردند و مرتب می‌گفتند: دست “تاج ماه” درد نکند و با سر وصدا و بلند بلند می‌خندید و به قیافه‌‌ی کتک خورده و غمگین “علی باز” اشاره می‌کردند و باز به خنده می‌افتادند.
همه‌‌ی بی چیزان و گرسنگان کوه‌نشین و روستاها، راهی پروژه‌های صنایع نفت و پتروشیمی می‌شوند و به مرور جوشکار می‌شوند، چون نیاز به دانستن ریاضیات ندارد. دیپلمه‌ها نیز به فیتر تبدیل می‌شوند.
پسرعمو پس از خنده‌هایی که بی حالش کرده بود ، رو کرد به “علی باز”:
– هی “علی باز” تو کی می‌خوای آدم بشی؟ مال رو ول کن با مو بیو بریم پروژه. خوم کار یادت ایدوم مو صبا ایروم، تو ایویی؟
-‌ها ای یام.
و پسر عمو با قیافه‌ای جدی شروع کرد شرایط دشوار ولی نسبت به زندگی در مال، راحت‌تر و مناسب‌تر را برای “علی‌باز” توضیح دادن:
– اگر بخوای جوشکار بشی خوبه چون خیلی پول‌دار می‌شی ولی خیلی پشتکار می‌خواد.
یادگیری کار دشوار و حساس و فنی جوشکاری صنعتی با گاز آرگون و یا الکترود ، تمرین و آموزش زیادی را می‌طلبد. یک جوان روستایی برای این که جوشکار به او یاد بدهد و یا از پشت عینک بگذارد که ماه‌ها شیوه حرکت دست و تورچ جوشکاری را ببیند، شبانه‌روز مانند یک خدمتکار به جوشکار خدمات می‌دهد. از شستن جوراب‌هایش تا پادویی‌اش را انجام می‌دهد. ولی پس از دیدن آموزش نظری ‌باید به گونه‌ای که فورمن‌های پیمانکاران چه ایرانی و چه خارجی او را در زمان تمرین نبینند در یک گوشه‌‌ی خلوت یا در یک ارتفاع خیلی بلند که کسی به ندرت به آن جا می‌آید، مقدمات تمرین‌هایش را آماده ‌کند و با ترس و لرز در ساعات استراحت به یادگیری بپردازد. اگر دیده شود از پروژه اخراج می‌شود. یادگیری را در حقیقت باید با زیرکی از پیمانکار به دست آورد. پس از تسلط به کار به پیمانکار اعلام می‌کند که آمادگی تست جوشکاری را دارد. چون تست فروم قبلی ندارد، پیمانکار در صورتی او را برای تست معرفی می‌کند که پس از موفقیت در تست جوشکاری یک سال با حقوق ِیک کمکی برای پیمانکار کار کند و پس از آن تست فروم‌اش را به او می‌دهند و او می‌تواند به‌عنوان جوشکار هر جایی برای کار مراجعه کند.
ولی “علی باز” انتخاب دیگری داشت. رویاهایش او را به دنبال کاری راحت‌تری کشاند. چند روز بعد، “علی باز” در لباس کارِیک تکه، قیافه‌‌ی دیگری پیدا کرد او کمکی آشپز شده بود تا تلافی گرسنگی مزمن در مال را جبران کند. به سرعت ابعاد بدنش دچار تغییرات اساسی شد. کمی شکمش جلو آمده بود و صورتش از پوستی چرب برق می‌زد. با این وجود حتی کار هم نتوانسته بود رویاها را از او بگیرد به زیرخاکی و گنج فکر نمی‌کرد. سمت و سوی تصوراتش حول و حوش پیمانکاری و از این راه ثروتمند شدن، دور می‌زد.
آن روز می‌بایست برای چند صد نفر سالاد الویه را آماده کند. سیب زمینی‌های زیادی آب‌پز شده و آماده‌‌ی پوست‌گیری و له شدن بودند. همکارش امروز نیامده بود. دست تنها بود و اگر به موقع کارش را آماده نمی‌کرد، کارش را از دست می‌داد. سیب‌زمینی‌های داغ را در یک دیگ ریخت و درهای آشپزخانه را بست. لباس کار و پوتین‌های فرسوده‌اش را بیرون آورد و وارد دیگ شد و با پا شروع به له کردن سیب زمینی‌ها نمود. پاهایش را سیب زمینی‌های داغ می‌سوزاند و او را وادار به پریدن به هوا می‌کرد و باز سیب‌ها را لگد می‌کرد. گرمای جنوب و گرمای آشپزخانه و تلاش در میان سیب‌زمینی‌های داغ او را خیس ِعرق کرده بود. از همه سوی بدنش عرق‌ها به درون دیگ جاری شده بود. با این شیوه کار سریع به پایان رسید و تخم مرغ‌ها را هم آنقدر با سرعت می‌شکست و به درون دیگ می‌ریخت که نتوانست از افتادن چند تخم مرغ گندیده به درون دیگ جلوگیری کند. با خود فکر کرد ای بابا این همه سیب زمینی با این چند تخم مرغ گندیده مشکلی ایجاد نمی‌کند. درها را باز کرده بود که سرآشپز خسته از خواب بی‌موقع وارد شد. وقتی دید همه چیز تقریبا” آماده است “علی باز” را تشویق کرد. به هرحال سالاد الویه به سبک “علی باز” بین کارگران توزیع شد. فردای آن روز سیصد نفر دچار مسمومیت شدید شدند و کارگاه به کلی تعطیل شد. یک نفر در گذشت و بقیه سه روز اعتصاب کردند و در نهایت “علی باز” و سر آشپز اخراج شدند.
“علی باز” می‌دانست که پارس جنوبی ۹۰ کیلومتر در کنار ساحل کشیده شده و شامل ده‌ها پروژه است. در پروژه بعدی خود را آشپز معرفی کرد. برای استخدام ‌باید با مدیر پروژه گفتگو می‌کرد.
– چند سال سابقه‌‌ی کار در آشپز خانه داری؟
– ده سال
– به سن و قیافه‌ات نمی‌خوره که ده سال کار کرده باشی؟
– هر چه شما بفرمایید، همان قدر
– ببین در آشپزخانه، آشپزی یکی از کارهای توست. تو باید بتونی … نفر کارگر را که مرتب اعتراض می‌کنند و به غذا ایراد می‌گیرند پاسخ‌گو باشی.
– آقا اون با مو.
– چطور؟
– راه داره آقا ، به یکی دو تا از گردن کلفت‌هاشون غذای بیشتری می‌دُم و بین آن‌ها دودستگی می‌اندازم. آن وقت آن‌ها توی سر هم می‌زنند.
در ادامه‌‌ی گفتگو مدیر پروژه متوجه شد این فرد می‌تواند برای اهدافش مفید واقع شود. از این رو در ذهنش پیشنهاد پیمانکاری آشپزخانه شکل گرفت. او از این طریق می‌توانست گناه همه‌‌ی کمبودها را به گردن “علی باز” بیندازد، تازه او خودش باید بیمه و حقوق کارگرانش را هم بپردازد. در عین حال می‌تواند از تازه‌کاری و بی‌سوادی او استفاده کند و سهم بیشتر را خود صاحب شود و حداقلی به “علی‌باز” بدهد. از این رو ابتدا “علی‌باز” را ناامید کرد:
– ما نمی‌توانیم آشپز استخدام کنیم. ما قصد داریم که کار آشپزخانه را به یک فرد وارد و کارکرده به صورت پیمانکاری واگذار کنیم. ولی تو مثل این که سابقه‌‌ی زیادی نداری و این کار تو نیست.
– نه آقا مو …
گفت وگو ادامه یافت و قرار داد بسته شد.
“علی باز” باید فقط یک آشپز استخدام می‌کرد. برای کمکی‌ها مشکلی نداشت ” مال ” پر بود از جوانان بیکار و آرزومند یک شکم سیر. موبایل همه مشکلات استخدامی‌اش را حل می‌کرد.
– الو، الو هی روح ا…. بیو بیو تی خوم (پیش خودم) سر ِکار، کالباس هم ایدن، نوشابه هم ایدن. بیو، بیو ایچو کویته.
“علی‌باز” طی مدتی که در پروژه بود، متوجه همه‌‌ی خلاف کاری‌ها شده بود. همه‌‌ی کارگران مورد نیاز آشپزخانه را از میان هم ولایتی‌ها استخدام کرد. آن‌ها هم که در ذهن‌شان چیزی به نام تامین اجتماعی و بیمه و بازنشستگی وجود خارجی نداشت، زیرا اکثر اوقات در شهرها روزمزدی کار کرده بودند، با همان حداقل حقوقی که “علی باز” می‌داد راضی بودند. به خصوص که سه وعده غذا و هم جایی به نام خوابگاه به آن‌ها می‌دادند. دیگه مجبور نبودند نان دوغ بخورند. همیشه مقداری برنج و خورشتی که با آن می‌دادند، وجود داشت که این برای اهل مال یک نعمت بود.
شراکت “علی باز” با مدیر پروژه، حساب بانکی “علی باز” را بالا و بالاتر برد. او فقط در دفترش زیر کولر نشسته بود و دستور می‌داد. مدتی بعد اولین ماشین بالای صد میلیون تومانی را خرید و با غرور در آن می‌نشست و چون رانندگی را یاد نگرفته بود یک راننده هم استخدام کرد. آشپز، بقیه کارگرهای آشپزخانه را برای تقاضای بیمه شدن آگاه می‌کرد و نمی‌دانست همه‌‌ی گفتگوهایش شب هنگام به وسیله‌ی کارگران ایلیاتی به “رییس علی باز” گزارش می‌دهند. “علی باز” می‌خواست آشپز را اخراج کند ولی در این صورت کار او می‌خوابید و دچار مشکل می‌شد، زیرا در این جهنم گرم و شرجی و سراسر آلودگی گاز، آشپز با این حقوق که او می‌داد، پیدا نمی‌شد.
فکر دیگری به ذهنش رسید. “علی باز” لیست بیمه را به امضاء کارگرها رساند همه خوشحال بودند که بیمه شده‌اند و دفترچه‌های بیمه آن‌ها را می‌گرفت برای صدور دفترچه و تمدید اعتبار به سازمان تامین اجتماعی می‌برد. او با یکی از کارمندان تامین اجتماعی وارد یک بده بستان مالی شد. دفترچه‌ها مهر می‌شد و حتی دفترچه جدید هم صادر می‌شد. ولی بیمه‌ای در کار نبود. در ساختار اقتصادی و دلالی همه مشکلات با پول حل شدنی است. “علی باز” هم از خرج کردن پول‌های واسطه‌گری دریغ نداشت. آری “علی باز” داشت به آرزوهایش می‌رسید. ولی نه با خلاقیت و دانش و پشتکار بلکه با فریب و دروغ و رشوه و ریا. او اینک یک پیمانکار موفق نظام تعدیل ساختاری و خصوصی‌سازی شده است. بچه‌های ایل با این که می‌دانند او همان بچه یتیم مال است که تاج‌ماه با تحقیر و کتک از مال بیرونش انداخته ولی همه جا می‌گفتند “علی‌باز” خان‌زاده است و افتخار می‌کردند که در کنار او کار می‌کنند.
نوپیمانکار ساختارِ دلالی شنیده بود که با مبلغی چند میلیونی می‌توان مدرک لیسانس و بالاتر را خرید. او که پول‌هایش دیگر داشت سر به فلک می‌کشید، می‌توانست از این دانشگاه‌های وطنی دکترا هم بخرد، آن هم دکترایی که اگر استعلام شود، از دانشگاه مربوطه تاییدیه هم بفرستند. آری در ساختار بازار آزاد، پول معجزه می‌کند و همه چیز را می‌توان با آن مبادله کرد. اینک آقای دکتر “علی باز” دارد خود را آماده‌‌ی کاندیداتوری مجلس می‌کند ولی قبل از آن قصد دارد با یک تغییر جزیی در نامش برای همیشه “علی باز” را به دیار فراموشی بسپارد و امیرعلی را جای‌گزین کند .
۲۲/۳/۱۳۹۲ 

یافتن مطالب :