انگار گربه‌ها وکلاغ‌ها خوشبخت‌ترین ساکنان پارک هستند!!

تاریخ انتشار: ۲۲ تیر ۱۳۹۹ – ۸:۴۱ ب.ظ


هاله صفرزاده

ساعت هنوز شش نشده، در این ساعت صبح کوچه‌ها و خیابان‌های شهر خلوت خلوت اند. جدال جان و سرمایه در کلان شهر تهران ِکرونازده هنوز شروع نشده است.
سر چهارراه به نظر می‌آید این خیابان‌های دراز ِخالی از ماشین، خمیازه‌کشان در انتظار سیل ماشین‌ها و ترافیک یکی دو ساعت دیگر هستند. کنار جدول، کارتن‌خوابی در آرامش شهر خوابیده است و گربه‌ای روی او جا خوش کرده، انگار که نگهبان بار و بنه مرد است.
سکوت کشداری فضا را پر کرده و تنها گاه تیزی غارغار کلاغی آن را می‌شکند. جا به جا روی دیوار بعضی خانه‌ها، بنرهای تسلیت فوت به چشم می‌خورد. پیش از این، اینقدر بنر تسلیت نمی‌دیدم. “آیا اینها از کرونا مرده‌اند؟” سوال بی‌پاسخی است که در ذهنم می‌گذرد.

سبزی پارک خودنمایی می‌کند و نسیم ملایمی آخرین خنکای صبحگاهی را به اطراف می‌پراکند. پارک خلوت خلوت است. هنوز خبری از ورزشکاران سحرخیز نیست. کارگران فضای سبز کارشان را شروع کرده‌اند. شاید هم در ساعات پایانی کار شبانه‌شان در انتظار پایان شیفت و رفتن به خوابگاه‌اند.
پارک کوچکی است در ده دقیقه می‌شود دورش زد در میان درختان سبز، گل‌های رنگارنگ، گربه‌ها و کلاغ‌ها، گنجشک‌ها و مرغ میناها، چهره کریه فقر بیش از پیش خودنمایی می‌کند.
در یک بار دور زدن، حدود ۱۵ بی‌خانمان و معتاد را شمردم، یعنی در کمتر از یک دقیقه، یک نفر را می‌شد دید. بعضی‌ها خوابیده‌اند هنوز، بعضی‌ها بیدار شده و در تدارک روزشان هستند، برخی خمار و نئشه و برخی در انتظار ساقی که سهمیه روزشان را بگیرند، مردی با سه بادکنک رنگی، مبهوت با نگاهی سنگین به جلو خیره شده‌، انگار در خلا به دنبال رویاهای از دست رفته‌اش بود.
در برابر این پرسش که “چرا اینقدر معتادان در پارک زیاد شده‌اند”، پیرباغبان پارک می‌گوید: “بیمار هستند” دیگر. کس کاریشان ندارد. چرا زیاد نشوند؟ در مقابل نگاه پرسشگرم، ادامه داد: چندتایی‌شان را که شیشه می‌کشیدند، به مامور انتظامی نشان دادم و گفتم: “جناب سرهنگ کاری نمی‌کنید؟” گفت: “بیمار هستند ما کاری نمی‌توانیم برایشان بکنیم.” دیگر جمع‌شان هم نمی‌کنند، چه برسد به اینکه درمان‌شان کنند.

آهی کشید و ادامه داد:
“یعنی نمی‌خواهند. خودشان اینها (مواد) را ریخته‌اند توی دست و پای جوان‌ها. اگر بخواهند می‌توانند جمعش کنند. من ِمعتاد ده روز دنبال جنس بگردم و پیدا نکنم و اصلا نباشد، مجبور می‌شوم ترک کنم و بزارمش کنار… نمی خواهند دیگر” و آهی کشید.

دلش پر بود و انگار گوش شنوایی را که دنبالش بوده، تازه پیدا کرده است، گفت و گفت و گفت، از زمان‌های دور که به خاطر دو ریال گران‌فروشی جریمه شده بود؛ بهم گفتند: “قاتل یک نفر را می‌کشد اما گران‌فروش هزار نفر را”؛ از گرانی خانه و لوازم خانه و… از دختری که عروس کرده بود و نمی‌توانست برایش جهازی تهیه کند؛ از ساده‌ترین یخچال که چند میلیون بابتش باید پول بدهی؛ از لوازم خانه‌ای که “طلا” شده‌اند و از “طلا”یی که به عرش رفته و دست امثال ماها به آن نمی‌رسد؛ از خانه‌ای که خود ساخته بود و بابت داشتنش خوشحال و افسرده از خرابی و فرسودگی خانه چهل ساله که گچ‌هایش دیگر خاصیت گچ را ندارند و مرده‌اند و هی کنده می‌شوند و می‌ریزند؛ از حقوق ماهی یک میلیون هشتصد هزار تومانی و تخم مرغ هزار تومانی؛ از نمایندگان مجلسی که به داد کسی نمی‌رسند: “مگر نماینده ما نیستند، هیچ کدام‌شان نمی‌پرسند و نمی‌گویند با این همه گرانی یک کاری برای ملت بکنید، حق هم دارند حقوق خودشان صد برابر ماست دیگر، سواره چه خبر از پیاده دارد؟ آن هم پیاده‌هایی مثل ما که زیر دست و پا داریم له می‌شویم و اصلا آن پایین پایین‌ها دیده نمی‌شویم”؛ از بلای کرونا که توی هشتاد سال عمرش، نظیرش را ندیده بود و می‌گفت: “بلای خدادادی نیست، بلای آدمهاست که شده آفت جان ما بیچاره‌ها”.
و در آخر هم: “از ما که گذشته، کاری از دست ‌مان برنمی‌آید کاش جوان‌ها کاری کنند و…”

کم کم پارک شلوغ می‌شود، ورزشکاران در حال دو و نرمش، کارمندان ادارات اطراف، زن و مرد با ماسک‌های روی صورت در حال پیاده‌روی قبل از کار؛ دو جوان “ان.ای” (معتادان بی نام) در حال چیدن چهارپایه‌های پلاستیکی برای جلسه روزانه‌شان و ساقی‌هایی که در اطراف به دنبال مشتریان خود می‌پلکند؛ خانم میانسالی در حال غذا دادن به گربه‌هاست و کلاغ‌ها کمی دورتر در انتظار به چنگ آوردن سهم‌شان از این خوان نعمت پا به پا می‌شوند.

انگار گربه‌ها وکلاغ‌ها خوشبخت‌ترین ساکنان پارک هستند!!

ساعت هشت است و چهره خیابان‌های اطراف نیز دیگر عوض شده است. صدای بوق، همهمه و ازدحام ماشین‌ها، دیگر جای پارکی پیدا نمی‌شود، صاحب ماشینی که به زور می‌خواسته ماشینش را در یک وجب جای کنار سطل زباله جا بدهد، با عجله درحال در آوردن چرخ ماشین از جوی آب است و ساعتش را مرتب نگاه می‌کند. نوجوانی تا کمر در سطل زباله خم شده و مقوا جمع می‌کند، چند نفری مقابل دکه روزنامه‌فروشی خبرهای روزنامه‌ها را می‌خوانند:
“پیش نویس ۲۵ ساله ایران و چین منتشر شد / آمار جانباختگان کرونا در ایران از ۱۲ هزار نفر گذشت / افزایش ۲۰۰ هزار تومانی حق مسکن کارگران در انتظار مصوبه دولت / اجاره خانه ها سر به فلک کشیده است. / مجلس به هر کاری می پردازد غیر از معیشت مردم / تصویب همسان سازی حقوق بازنشستگان / ۴ میلیون خانوار در صف دریافت وام کرونایی / افزایش صد درصدی قیمت برخی کالاها در سایه کرونا / به نام حمایت، به ضرر مردم / گردش مالی کودکان خیابانی در تهران بیش از یک هزار میلیارد تومان است/ احتمال بازگشت محدودیت‌های کرونایی / وزیر بهداشت در جلسه اضطراری ستاد فرماندهی مبارزه با کرونا در شهر تهران:‌ ما می‌دانستیم بازگشایی‌ها آمارها را بالا می‌برد این جهل ما نبود ، این ضعف اقتصاد ما بود که ما را به زانو درآورد… / تعداد مبتلایان ۱۰تا۱۹ساله درتهران درسه هفته اخیر ۳برابر شده است. شاید ‌‎برگزاری امتحانات نهایی و شیوع آن در میان دانش‌آموزان یکی از علت‌های اصلی این امر باشد … “*
با آنچه در این گردش کوتاه دو ساعته به چشم آمد، آیا دیگر جایی برای طرح پرسشی هم باقی می‌ماند!؟
*تیتر خبرهای پنج شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹روزنامه های کیهان، اطلاعات، ابرار، ابرار اقتصادی، آرمان ملی، آذربایجان، سرآمد، افکار، تجارت، ابتکار

یافتن مطالب :