“مِه همیشه گرسنه موندم”

تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۹ – ۱۰:۲۲ ق.ظ

شهناز نیکوروان

مرد- دِ لامصب اگر شکمم سیر بود که نمی رفتم دزدی.
افسر- خواهر و مادر فلان، فکر کردی هرکی هرکیه از دیوار مردم بری بالا! دفعه قبل نگفتم تکرار بشه دخلتو میارم!
مرد- سروان به ناموس زهرا به خاک مردم مجبور بودم د آخه تو چیزی از زندگی من نمی دونی!
سرباز- دهنتو ببند. نشنیدی جناب سروان میگه جرم سنگینه و باید بری زندان شانس بیاری فقط زندان و شلاق باشه، دستت را نبرند.
مرد- آ کریم اصلا چرا ما را به این دنیا آوردی، ما که ته اش بدبخت و دزد می شدیم ما رو واسه روسیاهی تو این دنیا گذاشتی.
از روزی که یادم می یاد همین بوده بابام که کارگر ساختمانی بود همیشه هفتمون گرو هشتمون بود از سوپری محل تا قصابی و صاحب خونه که بهمون احترام نمی ذاشتن، بابام که زمستون میشد کار نبود راهی شهرستونایی میشد که کار بود و بعد از چند وقت با کمی پول برمی‌گشت که اونم به طلبکارا می‌دادیم . من وخواهر و برادرام و ننه ام هیچ وقت شکم سیر غذا نخوردیم و همیشه خدا مثل حسرت به دلها منتطر نذری و خیراتی بودیم. به خاک ننم نه اینکه ما از مرگ کسی راضی باشیم نه ولی خیلی‌ها می‌دونستند ما نداریم و خیراتشون را به ما می دادند میگفتند صواب داره و به ننه ام می گفتند فاتح بگین و از خدا بخواین به مرده مون آرامش بده. وقتی تنها می شدیم ننه می گفت خدا که بنده اش رو گرسنه میذاره گوشی واسه شنیدن دعا و ونذر ونیاز این بنده نداره، اصلا وقتشو نداره خدا ما رو تو روز حسرت دلتنگیش آفریده.
تو این زمستونا بود که آقام دنبال کار رفت تهرون ، آقام پول بلیط نداشت تا چه برسه کفش و لباس گرم اما شانس آوردیم مش کاظم فوت کرده و لباس کهنه هاش شد سهم آقام و از سرما در امان موند. آقام می گفت اگر به تورم یک راننده و کسی توجاده بخوره خوبه خیلی مردن راننده ماشین‌های سنگین و پولی نمی گیرند تا یه جایی منو می رسونند مه که مقصدی ندارم هر جا کار بود وای میاستم و کار می کنم. ای سری آخر که آقام رفت هیچ نداشتیم مادرم تو عزا داری مش قاسم یک خانمه بهش گفته بود بیا کمک دستم وقتی مهمونی و نذر دارم منم بی جواب نمیذارم . آقام خوشحال شد و گفت کمی دلم روشنه تا برگردم ای شاید شانست باشه. اما ننه ام می گفت نه ای آدم فقط از آدم کار می کشند بار اولم که نیست مه از روز اول ستاره ای تو آسمون نداشتیم حالا هم دلمو خوش نمی کنم.
بهر جهت آقام رفت و دل ما موند پی بی پولی و گرسنگی. خودمون جعفر آقا گفته بود به مادرت بگو دیگه خبری از نسیه نیست و باید با پول خرید کنید. این خیلی برا من که بچه بودم سخت بود. ننه ام که زن جوونی بود خیلی ناراحت شد گفت حالا ببینم. اوو روزها خیلی سخت بود همه فامیل و دوستای ما که بیشتر دوستای بابام بودن وضعیتشون بدتر از ما بود و نمی تونستیم از کسی کمک بگیریم.
بعد از یه مدت وضع کمی بهتر شد اما ننه ام هم عوض شد نماز می خووند از خدا طلب بخشش می کرد و هی ناراحت بود کم کم از این ور و اونور شنیدم ننه امی به جعفر آقا پا داده تا دیگه جلوی درو همسایه ما را کوچیک نکنه و نسیه بده تا آقام با پول برگرده. مه خیلی ناراحت و به غیرتم برخورده بود بعد از آقام مه مرد خونه بودم اما ای مرد خونه که پولی نداشت، رودربایسی با ننه ام را گذاشتم کنار و گفتم ننه چیزه دیگه …دیگه از جعفر نسیه نگیر من میرم کار می کنم ، ننه ام اَ شرم سرش انداخت پایین گفت ایکاش می مردم ننه بیشتر از این خوار نمی شدم، ننه ام منو برد پیش یه کبابی تو بازار و گفت به بچه ام کار بدید و از او روز مه هر روز ۴۰-۵۰ کیلو پیاز پوست می گرفتم و برای گوشت آماده می کردم اینقدر از چشمام اشک می ریخت که همه اش سردرد و سوزش چشم داشتم و دستم از بس تو تشت آب بود ورم کرده بود اما به اینکه ننه ام پیش جعفر نخوابه و بوی کباب و نون چرب کبابی راضی بودم ولی آدم بدبخت که شانس نداره حالا مِه حقوق زیادی هم نمی گرفتم اما خب بالاخره یه آب باریکه ای بود و ننه ام هم یواشکی سروسرش با جعفر سرجاش بود و منم وانمود می کردم همه چی درسته و بابام با پول برگرده مشکل حله برا یه بچه ۷-۸ ساله بیشتر از این نیست. مه شانس ندارم اَ هم اول هم هرکه هرکاری کرد پای مه اومد وسط، یه روز پسر حسین آقا صاحب کارم اومد و مغازه و رفت و بعدشم هم صاحب کارم و بقیه کارگرا که بیشتر فامیلاش بودند اومدند منو بازخواست کردند و گشتند اما مه هیچ کاری نکرده بودم حسین آقا می گفت نمک بحرام مادرت التماس کرد دلم بحالت سوخت حالا مارمولک شدی و دزدی می کنی ! گفتم حسین آقا به سر آقام قسم من دزدی نکردم من بی تقصیرم و زدم زیر گریه دردش داشت مه ا کجا بدونم کی پول حسین آقا رو از کتش ورداشته والا من دزد نیستم ما پول نداریم اما آقام از وقتی کارخونه تعطیل شده میره کار بنایی می کنه و ننه ام هم کار خونه مردم باشه میره ولی ما دزد نیستیم اما اونا مرغشون یه پا داشت و می گفتند عباس دزدیده زن حسین آقا می گفت عباس جد حضرت عباس بزندت حداقل اَ اسمت خجالت بکش اما مِه نمیدونستم اَ چی باید خجالت بکشم. بالاخره به خیر گذشت و منو تحویل پلیس ندادند و حقوق ۲۰ روزم هم خوردند بعد ۷ ماه بیکار شدم ننه ام گفت عباس تو نون خوردی از اون مغازه اگه دزدی کردی گناه کردی و خدا نمی بخشه هرچی گفتم ننه دزدی نکردم قیافه ننه ام جوری بود که انگار باور نکرد.
بعد ا یک ماه یه روز یکی از دوستای بابام اومد خونه ما وگفت حجت دچار حادثه شد و باید پول بیمارستان بده احتیاج به پول داره، ننه ام شیون کرد و گفت ای خدا به کرمت من پولم کجا بود من گور دارم که کفن داشته باشم حجت خودش میدونه ما پول نداریم .اما آقا پناه دوست بابام می گفت آقام خیلی شانس آورده زنده مونده بالابر بریده و بابام با آجرا ا طبقه نهم پرت شده پایین و بردنش بیمارستان اما چون بیمه نداره بیمارستان قبولش نکرده و بقیه کارگرا پول گذاشتن رو هم دادن به بیمارستان تا بستریش کردن الان هم باید کمرش و پاش عمله بشه اما پول عملش سنگینه و صاحب کار نمیده میگه سهل انگاری از خودت بوده، ننه گریه میکرد و باخودش حرف می زد آقا پناه بهتر میدونی ما پول نداریم. آقا پناه خیلی مهربون بود ولی اونم پول نداشت وگفت شاید فکی وفامیل بتونه کمک کنه پرس و جو کن بل شانسی بود. اما هیچکی به ما پول نداد آقام عمل نکرد با درد با تخت آوردنش خونه؛آقام رو تا بحال ایطور ندیده بودم داد میزد خیلی درد داشت چند تا دوست و فامیل اومدند دیدنش و هرکه یه راه درمونی می گفت تا شاید ای درد لعنتی ساکت بشه. یادمه یکی گفت دوای ای درد پیش بهرامه او دردش ساکت می کنه اول آقام ناراحت شد و گفت نه ولی درد که بیشتر شد به آقا پناه گفت یه کم پول برام قرض کن زود پسش میدم اما آقا پناه میدونست دیگه آقام مرد پول در آوردن دیگه ناقص شده اما قبول کرد آدرس بهرام و پول دادند به من و گفتند برو پیش بهرام بگو دوا می خوام.اوو روز رفتم دوا گرفتم و آقام کمی حالش خوب شد دیگه آقام عادت کرد اما دواش گرون بود و بهرام نمی داد مه دوباره رفتم شاگرد بهرام شد و دوای مریضاش می بردم و بجای واسه آقام دوا می داد اما آقام می گفت کمه و راضی نبود. از او تاریخ مه بزرگ شدم اینقدر بزرگ که بعضی وقتها یواشکی دواها را کم می کردم ویا کمی گرونتر می فروختم اما دوا کشی منم از همو موقع شروع شد از ۱۳-۱۴ سالگی تا الان گرفتارم و همه تقصیرها به گردن منه. بالاخره آقام مرد و ننه ام هم بچه ها را ورداشت و رفت ده به کلفتی و منم آقا کرد. مه همیشه گرسنه موندم و همه زدن توسرم چند بار دزدی کردم گرفتنم و میگن جرم خیلی سنگینه همه عمر مه به اندازه یه حقوق مهندس نه خرجم شده نه دزدی که کردم ارزش داشته اصلا من دزدی هم شانس نیاوردم و هر دفعه گرفتنم.

یافتن مطالب :