پای حرف حساب

تاریخ انتشار: ۱۲ شهریور ۱۳۹۷ – ۶:۰۹ ب.ظ

عباس آقا (کارگر فنی)

چند روز قبل درست بعد از ناهار، وقتی از سالن زدم بیرون تا سیگاری روشن کنم، محمد اومد سراغم. از پشت زد رو شونه‌ام و طلب یک نخ سیگار کرد. با تعجب پاکت سیگار رو دادم به محمد و گفتم: ” محمد تو و سیگار ؟؟؟ تو که تقریبا یک ساله ترک کردی ؟؟؟؟ ” گفت: ” بیخیال داداش. بریم یه گوشه ای کارت دارم “. سیگارش رو روشن کردم و با هم تا پشت سالن غذا خوری رفتیم و زیر سایه دیوار نشستیم. از چشماش خشم غیرقابل کنترلی فوران می‌زد. من که ۶ سالی میشه با محمد رفیقم، این چنین خشمگین ندیده بودمش. تا حالا نشده بود نگاهم رو از نگاه محمد بدزدم. پک عمیقی به سیگار زد و گفت: ” داداش این چهارشنبه و پنج شنبه هم که کارخانه رو تعطیل کردن”. گفتم: ” اره. مثل اینکه مواد اولیه کم داریم و باید با هر بدبختیه خودمون رو تا آبان بکشونیم جلو. ”
گفت: ” مگه آبان قراره چی بشه ؟ من الان لنگ دوزار پولم. آبان بخوره تو سرم”. گفتم: ” محمد اینا بابت گرون شدن دلار موادی که وارد کردن رو تو گمرک نگه داشتن و ترخیص نمی کنن. ” گفت: ” خوب تقصیر من چیه این وسط که با این تعطیلات اجباری دو روز تو هفته باید حقوقم کم بشه ؟ ” گفتم: ” مگه چاره ای هم دارند ؟ ” پک عمیقی به سیگار زد و گفت: ” وقتی که جیک جیکشون بود و میلیارد میلیارد در می آوردن، فکر امروز رو نمی کردن ؟ ” گفتم: ” چرا فکر امروز رو میکردن که هر کدوم رفتن تو سوئیس و کانادا و بقیه جاهای دنیا ملک خریدن و کار و کسب راه انداختن “.
گفت: ” داداش یه چیزی میگم بهت بر نخوره، همین شما سرپرستها و مهندسا بودید که ما رو بدبخت کردید. هر بار خواستیم بریم یقه اصل کاری رو بگیریم شما نذاشتید و ما به حرمت نون و نمکی که با هم خورده بودیم کوتاه اومدیم. اگر بین ما کارگرها و اون مدیرهای غارتگر، شما ها نبودید، زودتر به حقمون میرسیدیم. ناراحت نشیا ولی شما ها فقط کارتون لاس زدن با مدیراس ”
چیزی به محمد نگفتم. چیزی نداشتم که بگم. کاملا حرفش رو قبول داشتم و این نقد رو به خودم و همه همکارام وارد می دونستم. وقتی یاد فروردین ماه امضاء کردن قراردادهای ابتدای سال می افتم، میبینم این ” ما ” بودیم که وقتی دیدیم چندر غاز حقوقمون رفته بالاتر و به نوعی حق السکوتمون بیشتر شده، رفتیم سراغ کارگرها و راضیشون کردیم به امضاء قرارداد. همون موقع کارگران موافق این دستمزد ناچیز نبودند . اما متاسفانه به علت نداشتن تشکیلات و سندیکا و … خام صحبت‌های ” ما ” شدند و پای برگه قرارداد رو امضا کردند.
در این فکرها بودم که محمد زد رو شونه‌ام و پرسید: ” ببین داداش همین شرکت خودمون تا دلار گرون شد مگه ۲۵% قیمت محصولات رو بالا نبرد؟ مگه شیر و گوشت و پنیر و اجاره خونه با گرون شدن دلار بالا نرفت ؟ مگه عالم و آدم کالایی که میفروختن رو گرون نکردن ؟ ” گفتم: ” درسته. همه گرون کردند. یعنی راهی جز گرون کردن نداشتن. برای اینکه سرپا بمونند و بتونن ادامه بدهند مجبورند گرون کنند.”
محمد گفت: ” داداش همه تولیدکنندگان و بازاریها و فروشنده ها وقتی دلار بالا رفت برای اینکه زنده بمونند کالایی که برای فروش آماده کرده بودند رو گرون کردند … اما فقط و فقط و فقط من کارگر که سال‌هاست دارم زور بازو و عمرم رو می فروشم در این زنجیره حق گرون کردن ندارم. آخه این انصافه. چرا هر روز از شیر مرغ تا جان آدمیزاد گرون میشه ولی دستمزد کارگر همون چیزیه که اول فروردین تعیین شده ؟؟؟؟ چرا ما حق نداریم وقتی خرج زندگی امون سه برابر شده درخواست افزایش حقوق داشته باشیم ؟ چرا باید کارخونه دار برای اینکه دوزار از سودش کم نشه ما کارگرها رو بفرسته تعطیلات !!! اجباری ؟ مگه موقعی که اوضا, بر وقف مرادش بود و پول بار کامیون میکرد و روز ۴ ساعت اضافه کاری اجباری گذاشته بود ما می گفتیم خرت به چند من ؟ چرا الان کمی به فکر ما نیست ؟ مگر نمیدونه خرج زندگی ما ۳ برابر شده. حالا تو این اوضاع میخواد کاری کنه که دریافتی ما نصف بشه ؟ مگه از گرسنگی مردن شاخ و دم داره ؟ اینجوری پیش بره ده تا از همکاری خودم نون برای خوردن هم ندارن. ”
برای این سوال جوابی نداشتم. جوابی که میخواستم بگم رو محمد بهتر از من می دونست ….
می دونست سرمایه دار اجازه نمی‌ده کوچکترین کاهشی در سودش پدید بیاد و هر تلاطمی در بازار رو با گران کردن کالا و فشار بر کارگران دفع می‌کنه. محمد حتی بهتر از من می‌دونست … مطمئنم این محمد بود که قصد داشت ” آگاهی ” منو تست کنه.

یافتن مطالب :