مصاحبه با کودک کار

تاریخ انتشار: ۱۸ تیر ۱۳۹۷ – ۸:۱۸ ق.ظ

سمیه قاسمی

خیابان‌‌، خیابان‌‌، خیابان
خیابان ویترین نداشته‌های توست … کودک گرسنه‌‌ی تاریخ

برای صحبت با کودکی که کار می‌کند تا زنده بماند، از سطح فال‌فروشان چهار راه و آدامس‌فروشان مترو و دستمال کاغذی فروشان پارک‌ها گذشتم که خود‌‌، زبان گویایی‌ست… خواستم مخاطبم‌‌، متاسفانه مرد کوچکی باشد که قرض دارد‌‌، شب بیداری کشیده‌‌، پوست دستانش از مرز کودکی گذشته است و چشمانش می‌درخشد … مثل ستاره‌های آرزو.
با این نیت‌‌، عصر وسط هفته‌ای به قصد رفتن به نزدیکی کارگاه پرده دوزی در جنوب این شهر طبقاتی با دوربین canon کوچکی به راه افتادم.
کودکان پنهانند …
در کارگاه ریسندگی و بافندگی‌‌، در اتاق عقبی که عمومآ کم نور و نمور است‌‌، مشغول به آفرینش نقوش «آزادی» هستند با تار و پود طلایی. در مکانیکی‌ها و تعمیرات موتور و بدنه‌‌ی اتومبیل‌‌، کودکان عموما در پشت کارگاه مشغول تمیز کردن قطعه‌ای با تینر یا جابه جایی بسته‌های خرید صاحب کارند. در تولیدی‌های لباس‌‌، در پستوهای کارگاه‌‌، به سری دوزی مشغولند و یا در دالان‌های انبار‌ها‌‌، مشغول جابه جایی و بسته بندی البسه‌‌ی تولید شده برای کودکان و بزرگسالانند .
در نجاری‌ها‌‌، رستوران‌ها‌‌، کارگاه‌های تولیدی کوچک و بزرگ‌‌، در سوله‌ها و انبار‌های اجناس وارداتی و صادراتی و تقریبا در عموم مراکز به ظاهر موجه کارگری‌‌، کودکان‌‌، با دستانی که دیگر ظرافت کودکانه شان را از دست داده اند‌‌، در لایه‌های پنهان ظاهری‌‌، در حال کارند … کار بی بیمه و زمان مشخص و آتیه‌‌ی در خور .
مصطفی ۱۳ ساله است و از طریق همسایه‌‌ی محل زندگی‌اش برای مصاحبه معرفی شد که البته با شرط حمایت از کار و درآمدش‌‌، حاضر به روبه رویی شد که مفهوم این حرف‌‌، پنهان ماندن محل کارگاه است.
– مصطفی چرا پرده دوزی رفتی؟
– دوس ندارم راه برم!
– چطور مگه؟
– قبلا تو بازار‌‌، بار جا به جا می‌کردم با چرخ … خیلی راه می‌رفتم کفشامم پاهامو اذیت می‌کرد.
– درآمدت الآن بیشتره؟
– نع! اون موقع بعضی از مشتریا که بارشونو جابه جا می‌کردم پول می‌دادن … نهار می‌گرفتن واسم یه وقتایی. واسه علی که ترازو داره مشتری می‌بردم و اونم روزی هزار تومن بهم می‌داد.
– الآن چقدر می‌گیری؟
– آقا حسام‌‌، صاحب این کارگاه به مامانم گفته اگر هر روز پیشش کار کنم کرایه خونمونو میده .
– چقدره کرایه خونتون؟
– ۳۴۰ تومنه .
– پس به خودت پولی نمیده؟
– نه … اگه بار خاور رو خالی کنم‌‌، انعام می‌گیرم …
– انعامو چی کار می‌کنی؟
– میدم محمد … محمد خونه نباشه میدم مامان‌‌، به زینب و حدیث نمی‌دم؛
– محمد داداشته؟ پولو چه می‌کنه اون؟
– آره ؛ خرج خونه می‌کنه. قسط بنا میده که اومد آشپزخونه و توالت خونمونو درست کرد‌‌، دیگه … گفته جمع می‌کنم دوچرخه بخرم که هر جا خواستی برسونمت.
– محمد داداشت چه می‌کنه؟ می‌دونی چند سالشه؟
– تو زمین فوتبال کار می‌کنه! نمی‌دونم اما از من قد بلندتره ( و دستش را تا جایی که می‌توانست بالا برد)
– مصطفی چرا موهاتو کوتاه نمی‌کنی که مرتب باشه و عرق می‌کنی اذیت نشی؟
– (با خنده‌‌ی فراوان) به تو چه! خودت موهاتو بکن تو روسری!
– از کار الآنت برام بگو …
– پرده می‌دوزیم … من کش می‌دوزم!
– کش بالای پرده؟
– آره … قبلا متر می‌کردم. الآن دیگه می‌دوزم.
– مدرسه رفتی؟
– بلدم بخونم.
– دوست داری درس بخونی؟
– نع! می‌ترسم …
– از چی؟
– آخه هیچی بلد نیستم.
– خوب مدرسه یادت میده … دوست پیدا می‌کنی اونجا‌‌، کلی کتاب می‌خونی.
– کیف ندارم‌‌، کتاب ندارم. محمد میگه مدرسه جای دعواست!
– هم سن‌های خودت توی کارگاه پرده دوزی هستن؟
– آره میثم متر کردن رو یادم یاد. زودتر از من اونجا کار کرده .
– چند سالشه میثم؟
– نمی‌دونم … از من کوچیکتره!
– بچه‌های دیگه چه کارایی می‌کنن؟
– می‌دوزن‌‌، می‌زارن تو نایلون‌‌، متر می‌کنن‌‌، سوراخ گیری می‌کنن. من صبح میرم تا شب.
– چند نفرید؟
– ما؟ ما ۵ تاییم … خیاط هم چند تا مرد هستن…اونا از صدای چرخا سر درد نمیشن!
– مگه تو سر درد میشی؟
– الآن دیگه نه … اوایل آره.
– توی کارگاه‌‌، با بچه‌های دیگه رابطت چطوره؟
– دعوا می‌کنیم! یه بار قایم موشک بازی کردیم … انبار عقبی‌‌، بوی سگ مرده میده! خالیه … خالیش کردن. اونجا رفتیم بازی.
– صاحب کارت چطور آدمیه به نظرت؟
– تمیزه! فقط اگه دیر برسیم ناراحت میشه …
– صبحانه و ناهار چه می‌کنید؟
– سوپری نزدیکه! اما وقتی بار پارچه میاد‌‌، نهار میریم خونه!
– چرا؟
– نمی‌دونم …
– اگه یه شغل دیگه بخوای انتخاب کنی …
– میرم با عمو روح الله میوه فروشی. یه بار باهاش رفتم پشت وانت نشستم رو خربزه‌ها. رفتیم دور زدیم دور همون میدونه که با نور قرمز‌‌، رنگی شده بود…
– کجا هست؟
– آزادی…

عجله داشت … سرسری و فشرده پاسخ می‌داد ؛ حاضر به عکس انداختن نشد و یک شیار نسبتا عمیق که هنوز قرمز بود‌‌، گودی انگشت شستش را فرو برده بود و گفت اوایل کارش نخ کلفی از بغل انگشتش کشیده شده

یافتن مطالب :