بلوطستان سوخته

تاریخ انتشار: ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ – ۸:۴۲ ق.ظ

سمیه قاسمی

هوار ای داد… هی بیداد
هَنی بو زلف سوخته، دِت میایه باد
«ایرج رحمان پور»

در سفری از شمال مرز غربی ایران به سمت جنوب، ایلام را ترک گفته ایم و از گلوگاه تنگ فنی، با شعله ی سوزان گاز از منابع نفتی در پس تصویر، به سمت اهواز در حرکت ایم… همراهمان دو زن، اهل ایوان از توابع ایلام را همسفر خود کرده ایم که مستأصل و نگران، کنار جاده منتظر عبور وسیله ای عمومی تر از سواری ما بودند و با اصرار ما سوار شدند.
با آرامش نسبی بعد از دقایقی طولانی، مشخص شد که به قصد عیادت پیرزنی از طایفه، راهی ایزه اند. بستر، فراهم شد و پس از پدیدار شدن لبخند آرامی بر چشمان پُر فروغ شان، بی¬مقدمه پرسیدم: چرا «خودسوزی»؟ بر زنان ایلام چه می گذرد که در آمار خودکشی دردناک دنیا، پا در تاریخ گذاشته اند ؟
زن جوان تر با طرح خنده ای گفت: خیلی شب‌ها خواب می‌بینم که آتش گرفته‌ام. هراسان از خواب می‌پرم!
و این گونه ادامه داد: آره زیادن خودسوزی ها… از هر کسی توی شهر من بپرسی، چند نفر دور و نزدیک رو می شناخته که سوختند! از فشار مردای خونواده… از فقر… از پاک کردن اسم ننگ! … آخه بدونن عاشق شدی و یا با مردی حرف زدی، دیگه خون ات پای خودته!
چالمه ای که به سر داشت را جلوتر کشید و سینه عقب داد. چشمان اش، توی چشم هایم می دوید.
زن مسن تر با صدای بم تری، نجواکنان گفت: تازه عروسی توی محله مون، نفت ریخت خودشو آتیش زد و رسیدیم نصفه نیمه خاموش اش کردیم… شوهرش بد دل(بدگمان) بود و توی خونه حبس اش می کرد. چند روز بعد، توی بیمارستان مُرد… اول که بردیم اش بیمارستان دیگه دردی نداشت! اما دکترا گفتن از تو(داخل) هنوز داره می سوزه!
دستان اش را به هم مالید و با حالت گرفته ای ادامه داد: نه تفریحی، نه کاری، نه پولی… مردا هم که بی ذوق و بیکار و بی پول خونه میان، بدتر زن ها رو عذاب میدن… همین راحله دختر جاریم، ۱۸ـ ۱۷ سال اش بود یا نبود، دو برادرش بابت بیرون رفتن اش با دوستاش، کتک اش می زدن¬… دختره لاغر شده بود! آخرم زورش کردن زن پسر دایی اش شه، قبل نامزدی، قرص برنج خورده بود و خودشو گوشه ی انبار حیاط ، آتیش زد…
همه ی این حرف ها را می دانستم اما حالا که از گلوی بومیان برمی آمد؛ چنان دردناک بود که سرم تاب شنیدن نداشت و فرو افتاد! دل مرده پرسیدم: چرا سوختن؟
زن مسن تر که همسفر جوانترش «دایا» صدایش می زند؛ بی مکثی گفت: جلو دستشونه دیگه! نفت، سوختمونه… هنوز روستاهامون که فقط همینو دارن… اما آتیش که می کشن به جون خودشون، انگار آژیر می کشن… تو ایوان سالای قبل واسه زنای سوخته و مرده، مراسم ختمِ خوبی نمی گرفتن… زن جوان تر وسط حرف اش دوید و با تأکید گفت: اما هر چی زن خوبه از همین سوخته هاس! لیلا هم محلی مون بود؛ از اولم درسش خوب بود… نذاشتن شهری دیگه درس بخونه و دانشگاه بره. دانشگاهشم مفت بود! (دولتی) .
پرسیدم چرا؟
گفت: می ترسیدن چش و گوشش واشه، که خاک دنیا کیپشون کرد! همین همدان قبول شد… خیلی هم دور نیس؛ آقاش(پدرش) نذاشت بره و لیلا داشت دق می کرد. بعد از ظهری، پشت کولر پشت بوم شون خودشو سوخته بود…
و ادامه داد: یکی از دوستای خواهرم با ما آشنا بود؛ می شناختیمش خیلی خوشگل بود… چشماش معصوم بود. اینو آقاش(پدرش) خیلی کتک می زد سرِ هر چی. نمی ذاشتن بیاد کلاس قلاب بافی دیگه که با خواهرم می رفت…
خونوادش که خونه نبودن، موهاشو بریده بود و گذاشته بود کنار و خودشو توی انباری آتیش زده بود. می گفتن صدای جیغ اش تا چند کوچه می اومد…
موهاش خیلی لخت و بلند و مشکی بود.
سر قبرستون که ما رفتیم واسه فاتحه ش، مادرش همین کارو کرد… موهاشو برید گذاشت رو قبر.
گفتم: چرا کتک می خورد؟ چند سال اش بود…
گفت: خوشگل بود! ۱۷ـ ۱۶ سال بیشتر نداشت و تازه از روستا اومده بودن شهر… نمی ذاشتنش بیرون بیاد. خیلی ناموس پرست بود آقاش!
بهت زده زن مسن تر را نگاه کردم و انگار منتظر بودم تا با هم گریه کنیم.
صورت اش پُرِ شیارها و چین ها، سری به ناله تکان داد و بغض اش را خورد.
گفتم: شنیده بودم زنان ایلام، درد زیادی از این فرهنگ ننگ می کشند اما نمی دانستم به چه دلیل… حالا که می شنوم، می ترسم از ادامه دادن و شنیدن حرف هایتان.
زن جوان با تأکید دردناکی ادامه داد: خیلی هاشونم خودشونو نمی سوزونن… زن زندگی اند! چیزی نمی گن و دیگه مشکلی پیش نمیاد.
پرسیدم: یعنی متوجه این همه ظلم علیه شعور خود نیستند!؟
گفت: چراااا…. همه شون می دونن مردای خونه شون زور میگن. من خودم می ترسم بسوزم! دورِ هم که می شینیم، زنا ناراضی هستن و من که ندیدم عادت کنند به رفتار بد مردا، منتها نمی خوان بمیرن به نظرم! دیگه اگه هیچی نکنن و جواب ندن، کاری باهاشون ندارن!

«دایا» نگاه خسته ای به زن جوان تر کرد و گفت: مرد بد، بده… به خدا قسم اگر همدمِ آدم، تنگ خلق باشه، حرف هم که نزنی؛ هر روز می میری…
مگر یادت نیست رعنا رو…
خانم جان، عمری این زن با ۵ بچه ی خورد و ریز دم نزد… مردش بی رحم بود. آخریا صداش در نمی یومد و فقط سر تکون می داد… بچه ها از آب و گل در اومدن و در نیومدن، مُرد. گفتن سرطانه.
اما بگم بهت مردا هم دق می کنن… دستشون تنگه.
این شهر رو که خاک مُرده پاشیدن، کار نیست، نون نیست… اگر نون هست، کمه. اگر کار هست، کمه. کار هم که فصلیه و این منطقه ی ما زمستوناش بلنده.
نا امیدی خوب نیس، نا امیدن… قدیم که توی دشت و کوه به آواز و دل-خوشی، کم و کسریامون به چش نمیومد انگار. حالا جوونا کنجِ خونن.
سرفه ی غلیظی کرد…
به مسیر عبورمان نگاهی انداختم و چشم ام از اشک، تار بود…
صدای آلتوی زن مسن با خراش هایی در ته گلو به زمزمه دم گرفت:

بیا باد پریشو خاطرِ دلتنگ، تو دلتنگ و مه هم دلتنگ
ای باد پریشان خاطر و دلتنگ بیا چون هم تو دلتنگ هستی و هم من

مه اَنوه وارِ ایواریا، دِ لالسونِ شهر سَنگ
من اندوهگین غروب ها در سکوت این شهر سنگی هستم

تو شَکَتِ گُذر دُو شَهر، که ژاری دِش موحونه بیت بد آهنگ
تو خسته ی گذر از آن شهری هستی که فقر در آن سرود بد آهنگی را می-نوازد

هوار ای داد هی بیداد، هَنی بو زلف سوخته، دِت میایه باد
ای داد و ای بیداد، ای باد هنوز هم بوی گیسوان سوخته می دهی

هَنی هم دو دسِ روشن، بلیزِ خینِ گرمینِه، میکه فریاد
هنوز هم از آن دو دست روشن که بلندای خونی گرم را فریاد می زند

هوار ای داد هی بیداد، هنی بو زلفِ سوخته، دِت میایه باد
ای داد و ای بیداد، ای باد هنوز هم بوی گیسوان سوخته می دهی

هَنی هم دُو گُلِ اَزگل، دو چش انتظارِ تر
هنوز هم از گرمای اخگر آتش و از آن چشم های خیسِ انتظار

دُو داغ نَنگ، و پِشنی مُلک ناآباد
دو داغ ننگ(فقر و خودسوزی) که بر پیشانی سرزمین های نا آباد هست

هوار ای داد هی بیداد، هَنی بو زلفِ سوخته، دِت میایه باد
ای داد و ای بیداد، ای باد هنوز هم بوی گیسوان سوخته می دهی

هَنی هم لُرسو دلتنگ، هنی هم دیلرو غَمبار
هنوز هم لرستان دلتنگ و دهلران غمگین و غم بار است

خَوَر به باد، نیایه میرِ نوروز، که ناره طاقت دیدار
ای باد خبر بده تا میرِ نوروزی نیاید، زیرا طاقت دیدن این وضعیت را ندارد

هوار ای داد هی بیداد، هَنی بو زلفِ سُوخته، دِت میایه باد
ای داد و ای بیداد، ای باد هنوز هم بوی گیسوان سوخته می دهی

 

 

 

یافتن مطالب :