قاب های آینه

تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۳۹۵ – ۸:۱۰ ب.ظ

مسعود حسینی

تا آن روز دستگاه فرزِ ثابت ندیده بودم. حیدر قاب طلایی رنگ را به سنگ گردان فرز نزدیک کرد و زائده ی کوچکی که مثل یک تیله ی گنده در پشت قاب بود را به سنگ گردان، چسباند. جرقه های نارنجی رنگ، موازی با هم به دور سنگ گردان به حرکت در آمدند و بعد از پیچیدن در محافظِ فلزیِ بالای فِرِز به سمت زمین پرتاب شدند. جرقه ها قبل از رسیدن به زمین ناپدید می شدند. حدقه ی چشم هایم را به هم نزدیک کردم، نورها در هم تنیده شدند و تیزی جرقه ها نرم و رویایی شدند، مثل چرخ و فلک بزرگ پارک ارم نور افشانی می کردند.
حیدر قاب دیگری برداشت و برای چندمین بار گفت که کار ساده ای است و فقط باید مراقب باشم که صورت ام را کج کنم و از بغل نگاه کنم که جرقه ها و پلیسه ها به صورت ام نخورد. زائده ی کوچک به نرمی در برخورد با سنگ فرز آب می شد، ناپدید می شد و نور افشانی می کرد. آن قدر نرم از روی قاب چیده می شد که انگار حیدر، گل های خامه ای را از روی کیک تولد با انگشت برمی دارد. حیدر لاغر و قد بلند بود، دست هایش کشیده و زمخت بود، ساعد دست هایش ترسناک بود؛ پهن و عضلانی، از آن دست هایی که اگر به زن اش سیلی می زد حتماً زن اش کر می شد، و بچه هایش هم زورشان نمی رسید که مادرشان را از زیر دست های قلدر حیدر نجات بدهند، حتماً هم همین طور بود و زن اش هم باید می ترسید که از حیدر شکایت کند، چون هیچ کس حریف حیدر نیست، حتی پلیس ها. احتمالاً حیدر از آن مردهایی است که انتقام اش را می گیرد و نصف شب از دیوار خانه ی پدر زن اش بالا می رود و گوش پدر زن اش را می بُرد و چاقوی خونی را هم احتمالاً در یک دستمال ابریشمی می پیچد و از در خانه ی پدر زن اش بیرون می زند، شاید اطراف را هم نگاهی بیاندازد و یقه ی کت اش را هم بالا بکشد و گردن اش را در یقه مخفی کند و در میان تاریکی ها محو شود. ممکن است حتی آن شب بارانی هم باشد…
حالا نوبت من بود که نور افشانی کنم و گل های خامه ای را از روی کیک تولد بچینم. حیدر قاب را به دست ام داد، یکه خوردم، بازوهایم برای یک لحظه خالی کرد و نزدیک بود قاب از دست ام به زمین بیافتد، خودم را جمع و جور کردم و قاب را به سمت سنگ فرز بردم. همین که زائده ی قاب را به سنگ چسباندم، برای لحظه ای دست هایم و بدن ام لرزیدند و قاب پرت شد روی زمین. سنگ فرز مثل یک گاو خشمگین روبه رویم ایستاده بود و چشم هایش را رو به من بُراق کرده بود و گویی می خواست که با شاخ هایش شکم ام را پاره کند. حیدر نگاهی به من انداخت و باز همان جمله ی تکراری و این که باید قاب را محکم تر بگیرم.
یک هفته از حضور من در کارگاه می گذشت. هنوز مرداد بود و تا باز شدن مدرسه ها دو ماه وقت. باید خوب کار می کردم تا شاید حیدر سفارش من را بکند و در طول سال، بعد از ظهرها، بعد از ساعت مدرسه هم حاج آقا من را قبول کند که پاره وقت، قاب ها را فرز بزنم. نمی دانم بچه های حیدر کار می کنند یا این که حیدر خودش به تنهایی از پس مخارج آن ها بر می آید. شاید هم هر روز صبح حیدر مبلغی را روی طاقچه می گذارد و وظیفه ی تقسیم پول را به مادر بچه ها سپرده است. شاید زنِ حیدر پس انداز مختصری از خرجی هر روز می دزدد و وقتی پسر حیدر بی پول است و شاش اش هم سفید شده، تصمیم می گیرد که برود و در یک کارگاه قاب سازی کار کند ناگهان پولی را از پستوی لباس اش بیرون می کشد، به او می دهد که پسرم تو برای کارگری خیلی کوچکی، بیا این پول را بگیر و جنسی بخر و کنار خیابان بفروش.
نمی دانستم که کارگاه «قاب آینه سازی» جای خوبی است یا جای بدی. همیشه همه ی جاها یک جور هستند، حال آدم گاهی خوب است و حال آدم گاهی بد. سیزده یا چهارده پله پایین تر از سطح زمین بودیم. زیر زمین حسینیه ی شیرازی ها. پنجره های کارگاه مماس با سطح خیابان بودند. بیست سانتیمتر مانده به سقف، پنجره های کارگاه شروع می شدند. روی نورشان نمی شد حساب کرد اما می شد پای رهگذران را دید. وقتی یک نفر در پیاده رو بیست سانتی متری دیوار می ایستاد تا خشتک اش را می شد، دید.
گاو مثل روز اول دیگر خشمگین نبود. یک کار تکراری باید با گاو انجام می دادم، قاب را به سنگ گردان اش بچسبانم و صورت ام را کج کنم که پلیسه ها و جرقه ها روی صورت ام نپاشد. ساعد دست هایم مثل حیدر نشده بودند ولی قاب ها از دست ام نمی افتادند. چند نفری گوشه ی کارگاه، با دستمال قاب ها را برق می انداختند و رادیو هم گوش می دادند. بچه های گوشه ی کارگاه با من خیلی حرف نمی زدند، یک بار یکی شان به من گفت که قبل از آمدن من به کارگاه، هر روز یک نفر موظف بوده که پای فرز باشد و معمولاً بر سر این موضوع که چه کسی باید از صبح تا شب جلوی پرتاب پلیسه های داغ بایستد و قاب های سنگین را فرز بزند، دعوا میشده. ولی از وقتی من آمده بودم همیشه این جا روبه روی این گاو بودم. حیدر مهربان بود و خیلی من را تشویق می کرد و می گفت ماشالا که تو خستگی حالیت نمیشه! کارگاه تاریک و دلگیر بود. این جا کنار این گاو حداقل می شد گاهی پای رهگذران را دید زد. حاج آقا گاهی می آمد پایین. سیزده یا چهارده پله را پایین می آمد. می آمد پایین و کارگاه را نگاه می کرد . حیدر معمولاً با حاج آقا پچ پچ می کرد . شاید حاج آقا دختر دمِ بختی داشته باشد و بخواهد حیدر دامادش باشد. حیدر هم می توانست داماد خوبی باشد و هم برای حاج آقا که پسر نداشت که اموال اش را پاسداری کند، می توانست پسر خوبی باشد. شاید حیدر را یک روز دعوت کرده باشد به خانه اش و حیدر چشم اش به دختر حاج آقا افتاده باشد و دختر چشم اش به حیدر و حیدر چشم اش به دختر و دختر چشم اش به حیدر. حیدر با بچه های کارگاه مهربان بود شاید با دختر حاج آقا هم مهربان باشد. اما اگر یک روز خواستگار پول داری برای دختر پیدا شود، حیدر دیگر مهربان نیست و ممکن است همه ی محله ی آن ها را به هم بریزد. احتمالاً جلوی ماشین خواستگار پول دار را بگیرد، او را از ماشین بیرون بکشد و چند تا کشیده ی آبدار زیر گوش اش بزند، از آن کشیده ها که اگر به زن اش بزند کَرَش می کند. حیدر از پلیس ها نمی ترسد. حیدر از زندان نمی ترسد.
ماه اول آشناییِ من با گاو گذشت. هر روز هفت صبح تا پنج بعد از ظهر در کارگاه و در کنار گاو گذشته بود. البته همیشه تا پنج نبود و دو بار حیدر من را تا دو ساعت بیشتر در کارگاه نگه داشته بود تا قاب های بیشتری را فرز کنم. کاری نمی شد کرد. سفارش های حاج آقا زیاد بود و باید آن ها را به مشتریان اش می رساند، مشتری های حاج آقا را من نمی شناختم ولی باید دلِ حیدر را به دست می آوردم که حیدر دل حاج آقا را به دست بیاورد که من از مهر ماه پاره وقت در کارگاه بمانم و فرز کنم. اطاقک کوچکی گوشه ی کارگاه بود که همیشه سماور آن قل می زد و اغلب حیدر در آن جا سیگار می کشید. آن روز حیدر من را صدا کرد و از توی کشوی میز کوچک داخل اطاقک یک دسته پول به من داد و گفت این هم مزد این ماهِ تو ، پاهایم سست شده بود و دست ام می لرزید جرأت نکردم بپرسم که این پول چه قدر است و مزد من چه قدر باید باشد. پول را که گرفتم حیدر فوری گفت کلی کار یاد گرفتی این جا، داری مرد می شی! تشکر کردم و پله های کارگاه را بالا آمدم. از پیچ اولین کوچه که رد شدم، پول ها را شمردم؛ خیلی کم تر از انتظار من بود. شاید یک روز زنِ حیدر به خودش جرأت داده باشد و به حیدر گفته باشد که این پول که هر روز روی طاقچه می گذاری کم است، زنِ حیدر باید مبلغی را هم هر روز از آن پول می دزدید که شاید روزی اگر پسر حیدر بی پول بود و شاش اش هم سفید شده بود و می خواست که برود کارگری کند در کارگاه قاب سازی، پولی به او بدهد که سرمایه ی کارش کند و در خیابان دستفروشی کند. اگر زن حیدر به مبلغ اعتراض کند شاید حیدر با آن دست های سنگین اش توی گوش زن بزند و کَرَش کند و زن از خانه بیرون برود و شکایت کند. حیدر از پلیس ها نمیترسد. حیدر از زندان نمی ترسد.
بغضم گرفته بود و به کارهایی که یاد گرفته بودم فکر می کردم. همیشه باید سرم را کنار بکشم و از بغل نگاه کنم که پلیسه ها و جرقه ها به صورتم نپاشد. من با حیدر فرق داشتم. مدرسه می رفتم و امید داشتم که دکتر بشوم و خیلی پول دربیاورم. می خواستم از آن دکترهای خوب باشم که هر وقت زن حیدر از حیدر سیلی خورد و آمد بیمارستان، پول اش را هم که داده بود به پسر حیدر که شاش اش سفید شده بود و حالا پول بیمارستان نداشت، به پذیرش بیمارستان زنگ بزنم که این خانم که گوش اش کر شده بیمار من است و مخارج اش را به حساب من بزنید. امید داشتم که دکتر بشوم که گوش بریده ی پدر زن حیدر را سر جایش بچسبانم و زخم های خواستگار پول دارِ دخترِ حاج آقا را که خونین و آش و لاش به بیمارستان آمده، پانسمان کنم. حتماً که من با حیدر فرق داشتم.
شنبه بود. ماه دوم آشنایی من با گاو آغاز شده بود. سیزده یا چهارده پله را پایین آمدم. بچه های گوشه ی کارگاه هنوز نیامده بودند. حیدر در اطاقک کوچک، کنار سماوری که قل می زد سیگار می کشید. کوهی از قاب ها کنار دستگاه فرز چیده شده بود که من بیایم و همه را تا غروب دانه به دانه بچسبانم به سنگ گردان گاو. شاید زودتر از من پسر حیدر که شاش اش سفید شده در کارگاه بوده و آن قاب ها را کنار گاو حاج آقا چیده. گاوی که من یک ماه است آن را برای حاج آقا می دوشم. حیدر خیلی محکم به سیگار پک می زند. شاید حیدر متوجه ی نقشه ی شوم زن اش شده که هر روز مبلغی از خرجی را می دزدد و برای پسر حیدر پس انداز می کند و قبل از آن که زن بتواند پول ها را به پسر برساند؛ حیدر در میانه ی راه ظاهر شده و سیلی آبداری به زن اش زده و زن کر شده است و پسر که حسابی شاش اش سفید شده شب ها تا صبح در کارگاه، قاب ها را مرتب می کند و پای دستگاه فرز می کشاند و قبل از آمدن حیدر کارگاه را ترک می کند.
دکمه ی دستگاه را روشن می کنم. زورم کم شده. خیلی کم. قاب اول را به سختی بر می دارم وقتی به سنگ گردان نزدیک اش می کنم دستم و تمام بدن ام می لرزد و قاب به زمین پرت می شود. قاب ها هم مثل ما هستند. مثل من، مثل حیدر، مثل پسرک شاش سفید، مثل زن حیدر، مثل گوش های بریده ی پدر زن حیدر، مثل بچه های گوشه ی کارگاه. احتمالاً همین قاب که زمین خورد دور آینه ی عقد دختر حاج آقا قرار می گیرد و دختر و پسر پول دار که هنوز زخم های روی صورت اش خوب نشده، خودشان را در آن می بینند.
قاب را که از دست پسر افتاده بر می دارم و به او نگاهی می اندازم و می گویم که کار ساده ای هست فقط باید از بغل نگاه کنی که پلیسه ها و جرقه ها به صورت ات نپاشد و این که باید قاب را محکم تر بگیری. قاب را به سنگ گردان حاج آقا نزدیک می کنم، زیر چشمی پسر را می پایم، حدقه ی چشم هایش را به هم نزدیک کرده و با کِیف مخصوصی آب شدن زائده را تماشا می کند.

یافتن مطالب :