“سنگواره”

تاریخ انتشار: ۲۲ دی ۱۳۹۴ – ۱۱:۰۹ ق.ظ

مسعود حسینی
به تازگی از کارش اخراج شده بود. باید کاری می کرد. شکم ها که با دلداری سیر نمی شوند. از آنجایی که هیچ پولی در بساط نداشت ، تعدادی سنگ را رنگ آمیزی کرد و برای فروختن آنها کنار خیابان ایستاد. شب شده بود و ازدحام خیابان به آرامی ناپدید می شد. هنوز هیچ کدام از سنگ های رنگ شده را نفروخته بود. کیسه ی سنگ ها را جمع کرد و روبروی یک بانک ایستاد
سنگ اول…
سنگ دوم….
سنگ سوم…..
……
تابلو و شیشه های بانک خُرد می شدند… هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که چند ماشین چند هزار دلاری با چراغ های گردان و بوق و هیاهو رسیدند. روی درِ ماشین ها نوشته بود پلیس!
قبل از انکه دست پلیس ها به او برسد از مهلکه گریخت و در میان تاریکیِ کوچه ها ناپدید شد…
شکم ها همچنان گرسنه بودند…

یافتن مطالب :