تجربه یِ ستم‌دیدگی زنان، امر پیش‌برنده و عامل فرودستی

تاریخ انتشار: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ – ۴:۲۱ ب.ظ
مصطفی غلام نژاد

بنا بر آنچه که از تحلیل‌ها و نقدهایِ فمینیستی بر می‌آید، در نظام‌هایِ مردسالار، تمایزِ مطلقِ حوزه‌هایِ جنسیت[۱] به‌عنوانِ یک پیش‌فرضِ ارزش‌گذارانه، بر مبنایِ تفاوت‌ها و ویژگی‌هایِ فیزیولوژیکی توجیه می‌شود. زنانه‌گی و مردانه‌گی در حکمِ نُرم‌هایِ
فرهنگی، برآمده از تفاوت‌هایِ زیست‌شناختی و بدنی است. از این‌رو سیستمِ سکسیستیِ مردسالار، با برجسته‌کردنِ خطوطِ تمایزِ جنسیت‌ها بر پایه‌یِ تفاوت‌هایِ جنسی[۲]، حوزه‌هایِ مطلق، غیرسیّال و غیرقابلِ ادغامی از جنسیت می‌سازد و این فاصله‌گذاری‌هایِ خود را در همه‌یِ عرصه‌ها چه از زبان گرفته و چه در حوزه‌یِ سیاست و کنش‌گریِ اجتماعی پیش می‌برد. حوزه‌هایِ جنسیتِ برنهاده‌شده در ساختارهایِ مردسالار، رابطه‌یِ تقارنی با برجسته‌گی و تثبیتِ تفاوت‌هایِ جنسی دارد؛ این هم‌پیوندی زمینه‌سازِ تبعیض‌ها و ستم‌هایِ مضاعفی بر زنان می‌شود و توجیه‌گرِ نابرابری‌هایِ جنسیتی در صحنه‌یِ اجتماعی است. ویژگی‌ها و خلق وخوی‌هایی که برایِ زنان بر می‌شمارند اغلب به‌لحاظِ ارزش‌گذارانه در سطحِ مادون قرار دارند و این مشمولِ فرودستیِ زنان در همه‌یِ حوزه‌هایِ حیاتِ اجتماعی می‌شود. ساختارِ اعمالِ قدرتِ سیستم‌هایِ مردسالار بازنماییِ تمایزاتِ بدنی و برجسته‌کردنِ این تفاوت‌ها در حوزه‌هایِ رفتارِ اجتماعی و فرهنگی است.
مرزبندی‌هایِ طبیعی اگر بناست مرزبندی‌هایِ فرهنگی و گاهی موضع‌گیری‌هایِ سیاسی را انعکاس دهد، تناقضی را در دلِ خود حمل می‌کند که بی‌اعتنایی به آن توجیه‌گرِ بسیاری از سرکوب‌ها و تبعیض‌ها می‌شود.
در بسیاری از گفتمان‌هایِ فمینیستی با نفیِ تمایزاتِ موجود در ساختارهایِ بدنیِ زن و مرد در صددِ حذفِ حوزه‌های تفکیک‌شده‌یِ جنسیت می‌شوند، ولی پیش‌فرض‌هایِ ارزشیِ نهفته در ساختارِ مردبنیاد را به شکلِ دیگری واردِ گفتمانِ خود می‌کنند، این در حالی است که امرِ مناقشه‌برانگیر می‌بایست مواجهه‌یِ انتقادی با پیش‌فرض‌هایِ ارزشیِ نهفته در تفکیک‌بندی‌هایِ جنسی باشد نه نفیِ این تفاوت‌ها چرا که ارزش‌گذاری‌هایِ نهفته در چنین تفکیکی خود محلِ نزاع است. در سویِ دیگر نظریه‌هایِ رادیکال قرار دارند که مبنایِ ارزش‌گذاریِ تفاوت‌هایِ فیزیولوژیکی را نه در طبیعتِ بدن بلکه در اجتماعِ مردبنیاد پی می‌گیرند، و به درستی نشان می‌دهند که ویژگی‌ها و اوصافِ برشمرده برایِ اندامِ زنانه نه بر پایه‌یِ فیزیولوژیک که بر مبنایِ ارزش‌گذاری‌هایِ مردسالار بنا شده است. این نظرگاه در ادامه به ساختارِ ارزشیِ جامعه یورش می‌برد و نبضِ زندگانیِ سیستمِ مردسالار را در آنجا پی می‌گیرد. این نوشته با تأسی از این نگاه، نقطه‌یِ عزیمت خود در مواجهه با ساختارِ سلطه‌یِ مردسالار را در نوعِ ارزش‌گذاری‌هایی می‌داند که در سطحِ جامعه نمود یافته است؛ هرچند تفاوت‌هایِ اندام‌ها را برخلافِ رویکردهایِ غالبِ فمینیستی، جدی گرفته و آن را در پروسه‌یِ اندیشه‌گی‌اش دخیل می‌داند. بدن به‌عنوانِ سرآغازِ هر کنش، و تجربه‌هایِ بدن به‌عنوانِ سرآغازِ اندیشه‌ورزی، کلیدی‌ترین عنصر در حیاتِ اجتماعی در نظر می‌آید. ادراک‌ها، تعامل‌ها با محیط و نگره‌های‌مان را از خلالِ تکانه‌هایی بر بدن و به‌واسطه‌یِ بدن و با توجّه به بدن انجام می‌دهیم.
تعیّن‌هایِ ارزشی در تجربه‌هایِ امرِ مشخّصِ زیسته
ادراک، احساس و اراده سه جنبه‌یِ مهم در پسِ اعمالِ روانی هستند و حیاتِ اجتماعی و تجربه‌یِ زیسته‌مان را شکل می‌دهند و تاریخِ انسانی را ایجاد می‌کنند. هر انسانی در مواجهه با پیرامونِ خود در وهله‌یِ اوّل در صددِ شناختِ مفهومی بر می‌آید، سپس یافته‌هایِ خود را با رویکردی عاطفی و احساسی موردِ ارزیابی و سنجش‌گری قرار می‌دهد و ارزش‌هایی را لحاظ می‌کند، و در مرحله‌یِ بعد با درنظرگرفتنِ ارزش‌هایِ برآمده از احساسات و عواطفِ خویش غایاتی را در نظر می‌گیرد و به‌واسطه‌یِ اراده در صددِ تحقّقِ آن‌ها بر می‌آید. بدین ترتیب حالت و وضعِ فاعلِ شناخت به موضوع شناخت، یا معرفتی است یا احساسی و یا ارادی. این سلسله‌مراتب و پیوستگی میانِ حالت‌هایِ روانی حاکی از وجودِ ساختار یا نظامِ ساختاریِ ذهن است که مهمترین پیش‌فرضِ بنیادینِ آن ارزش‌ها است. بحث از ارزش‌ها بحثِ خوب یا بد بودن نیست؛ بلکه عنصرِ همبسته‌کننده‌یِ نگرش‌هایِ شناختی، احساسی و ارادی است، به‌طوری‌که مجموعِ این نگرش‌ها ساختارِ شخصیتی فرد را می‌سازند. همزیستیِ نگرش‌هایِ بی‌واسطه و تعلّق آن ها به یکدیگر، در بنِ هر تجربه‌یِ زیسته وجود دارد.
این پرسش که زنان بنا بر داشتنِ ویژگی‌هایِ زیست‌شناختیِ متفاوت نسبت به مردان، که سبب‌سازِ وقوعِ تجربه‌هایِ متفاوت برای‌شان می‌شود، آیا این شرایطِ متفاوتِ امکانِ تجربه می‌تواند ارزش‌گذاری‌هایِ متفاوتی را در کارزارِ حیاتِ اجتماعی و حتّی در صحنه‌یِ معرفت‌شناختی ترسیم کند؟ و اینکه آیا زنان به‌واسطه‌یِ داشتنِ فیزیولوژیِ زنانه دارایِ دیدگاه‌ها و معرفتِ متفاوتی نسبت به مردان هستند و این تفاوت‌ها می‌تواند ارزش‌گذارانه شود؟
این درست است که حوزه‌هایِ جنسیت سیّال‌گون است و تفاوت‌هایِ بدنی اغلب به‌عنوانِ توجیهی برای صُلب و دگماتیک‌کردنِ تمایزاتِ جنسیتی در حوزه‌هایِ فرهنگی استفاده شده است؛ امّا با این حال تأکید بر رویِ تفاوتِ تجربه‌هایِ بدنی به جایِ تفاوت‌هایِ بدنی می‌تواند ارزش‌گذاریِ متفاوتی را به ارمغان بیاورد. این ارزش‌گذاری‌ها سلسله‌مراتبی نیست و از نظامِ ارزشیِ دوبُنی خوب و بد تبعیت نمی‌کند، بلکه شناخت، بینش و مواجهه‌یِ انسان‌ها با واقعیت‌ها و محیطِ پیرامون‌شان از رهگذرِ عملکردهایِ بدن و جایگاهِ بدن‌شان عزیمت داده می‌شود. اینکه زن به‌عنوانِ جنسِ دوم در نظر گرفته می‌شود در اینجا مطرح نیست بلکه تفاوت‌هایِ جنس در ساختِ تجربه‌هایِ زیسته نقشِ به‌سزایی دارد. اهمّیتِ این جایگزینی در این است که در این جایگزینی تجربه‌هایِ بدنی به جایِ تفاوت‌هایِ بدنی، گستره‌یِ معنایی و کنش‌گری از سطحِ محدودِ زیست‌شناسی فراتر رفته و محیطِ اجتماعِ پیرامونِ بدن نیز در این گستره به‌عنوانِ عناصرِ قوام‌دهنده‌یِ تجربه لحاظ می‌شود.
منظور از بدنِ زنانه دلالت به تجربه‌هایی است که موجودِ زن با تنِ خود در ارتباط با محیط انجام می‌دهد. از این رو بدن به‌مثابه‌یِ یک تنِ کنش‌گر و کنش‌پذیر است در ارتباط با محیط. تفاوت‌هایِ بدنی می‌تواند تجربه‌هایِ متفاوت را سبب شود؛ تجربه‌هایی که حاملِ آگاهی و بینش‌هایی شود که ارزش‌گذاریِ متفاوتی را بار خواهد آورد. از این‌رو صحبت از تجربه‌هایِ زیسته با بدنِ زنانه دلالت به تجربه‌هایی است که بر بدنِ زنانه در قلمروِ اجتماعیِ مردبنیاد اعمال می‌شود و واکنش‌هایِ آن نیز به‌عنوانِ تجربه‌هایِ جدید سنجیده می‌شود.
بدین‌قرار نقطه‌یِ عزیمتِ ما داشتنِ تجربه‌هایِ زیسته است در قلمروِ حیاتِ اجتماعی. از بابِ نمونه‌ی این تجربه‌ها، اقتصاد و انجامِ کار برایِ امرار معاش و به عبارتی زیستِ اقتصادی در شکل‌بندیِ زیستِ اجتماعی نقشِ تعیین‌کننده را دارد.
زن به‌عنوانِ یک جنسِ اجتماعی و موضوعِ گفتمانِ فمینیستی، لاجرم ناظر بر تجربه‌هایی است تا یک سیستم‌ِ مفهومی. تجربه‌هایی که صرفاً برایِ موجودِ مونث در جامعه، از این حیث که زن است، شرایطِ امکان پیدا می‌کند؛ و اگر بخواهد تغییری در جامعه ایجاد کند این تغییر در بخشی از جامعه امکان‌پذیر می‌شود، بخشی که دایر بر چنین تجربه‌هایی است. از این‌رو ما در اینجا سعی داریم به جایِ تأکیدنهادن به بدن و یا حوزه‌هایِ منفک‌شده‌یِ جنسیت در ساختارِ مردسالار و فضایِ سیّال‌گون جنسیت‌زدایِ گفتمانِ فمینیسم، به زیستِ اجتماعیِ افراد از رهگذرِ تجربه‌هایِ زیسته بپردازیم. بدین‌ترتیب می‌توانیم چنین حکمی را صادر کنیم که زنان و مردان در داشتنِ هویت‌، شخصیت و مهارت‌های‌شان، به‌طورِ متفاوتی اجتماعی می‌شوند چرا که تجربه‌هایِ متفاوتی در حیاتِ اجتماعی دارند.
گفتمانِ زن‌محور را بر اساسِ چه تجربه‌ها و مولفه‌هایِ ویژه‌یِ خود می‌توان مرزبندی کرد؟ اگر این گفتمان خود را بر پایه‌یِ سخنگوبودن از تجربه‌هایِ خود و به‌فهم‌درآوردنِ زیسته‌هایِ خود بیآغازد‌ــ نه اینکه زن صرفاً موضوعِ سخن شود‌‌‌ــ می‌تواند چشم‌اندازهایِ بس متفاوت را در پیش داشته باشد و دست به انتخاب‌هایِ متفاوتی بزند. برای نمونه جنبشِ مادرانِ میدانِ دومایو در آرژانتین را در نظر بگیرید. در این جنبش مادرانی که فرزندان‌شان از سالِ ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳ در زمانِ دیکتاتوریِ نظامیِ خورخه رافائل ویدلا به دستِ گروهی معروف به اتّحاد ضدِّ کمونیستی آرژانتین ربوده می‌شدند‌‌ــ و این دوران به دورانِ ناپدید‌سازیِ کودکانِ خانواده‌هایِ چپ‌گرا معروف شده است‌ ــ اقدام به شکل‌دادنِ جنبشی اجتماعی کردند که جنبش مادرانِ میدان دومایو نام گرفت. این مادران عکسِ فرزندان ربوده‌شده‌یِ خود را در دست می‌گرفتند و دور میدانِ دومایو می‌چرخیدند و بدین‌شکل تجربه‌یِ مادربودن را امراجتماعی کردند. این جنبش پا گرفت و به اقسی نقاطِ دنیا سرایت کرد و حتّی زنانی که فرزندانشان ربوده نشده بودند نیز در این جنبش شرکت کردند زیرا آنان تجربه‌یِ مادربودن را داشتند و می‌توانستند رنجِ از دست‌دادنِ فرزند را تصوّر کنند. این جنبش گسترش پیدا کرد و در جاهایِ مختلفی از جهان به نام جنبشِ مادرانِ مارکسیست شناخته شد.
پاگیریِ گفتمان‌هایی از این دست که برای نمونه تجربه‌یِ ستم‌کشیدن‌هایِ جنسی را مدّنظر قرار می‌دهند، به زن این فرصت را می‌دهد که به جایِ اینکه خودِ زن در مرکزِ توجّه قرار گیرند، «زن بودن» اهمّیت پیدا کند؛ و مهم‌تر از آن در مقام یک زن سخن بگوید، تصویر مرد را نقاشی کند و سوژه‌هایِ کلان را برگزیند و رو در روی مرد بایستد و گفتمانی را پی‌ریزی کند که بر اساسِ جایگاهِ زنان در درونِ گفتمان شکل می‌گیرد نه با موضوع‌قراردادنِ زنان.
در چنین گفتمانی که زنان سخنگویان آنند و تجربه‌هایِ آن‌ها در مقامِ زن‌بودن نقطه‌یِ عزیمتِ کار شده است، این پرسش اهمّیت می‌یابد که مردان و کسانی که فاقدِ چنین تجربه‌هایی هستند چگونه می‌توانند نقشی را در این جنبش ایفا کنند؟ آیا به غیر از این است که باید در حیاتِ اجتماعی‌شان تجربه‌یِ زن‌بودن را داشته باشند؟ شاید بتوان گفت تجربه‌یِ زن‌بودن برایِ مردان، خود یک کنشِ ساختارشکنانه و انقلابی است. دفاع از هویت‌هایِ نوپایِ جدید به مانندِ دِگرباشان و دِگرجنس‌گونه‌های کوییر، خود مقابله با ارزش‌هایِ بنیادینِ یک جامعه‌یِ مردسالار است.
برایِ از میان برداشتنِ دوتایی‌هایِ جنسیتی، دوتایی‌هایِ مناسباتِ ‌کار و سرمایه، و در کل ساختارهایِ اجتماعی تولید‌کننده‌یِ سلطه، ارزش‌هایِ دوگانه و حتّی معرفت‌شناسیِ مبتنی بر دوآلیسم که اساسِ ساختارهایِ سلطه‌یِ مضاعفِ جنسی، استثمارِ طبقاتی و نابرابری‌ها را تولید و توجیه می‌کند، می‌بایست از آن موقعیت‌هایِ اجتماعی دفاع کرد که در آن‌ها زنان هم‌پایِ مردان از حقوقِ برابر و جایگاه‌ها و فرصت‌هایِ برابری برخوردارند. زدودنِ برچسب‌هایِ جنسیتی از مفاهیم، معانیِ نهفته در کنش‌ها و ساختارهایِ زبانی به‌تنهایی کافی نیست، بلکه دادنِ نقش تعیین‌کننده به زنان در مقامِ عاملیت‌هایِ اجتماعی برای سخن‌گفتن از تجربه‌هایِ ستم‌دیده‌گیِ خود، تجربه‌هایِ زنانگی‌شان، واداشتنِ مردان برای داشتنِ تجربه‌هایِ زن‌بودن، و واداشتن زنان برای داشتنِ تجربه‌یِ مردبودن، نقطه عزیمتِ مناسبی برای برهم‌زدنِ چنین دوگانگی‌هایی است.
از شرایطِ امکانِ شکل‌گیریِ مفاهیمِ مربوط به تجربه‌یِ زنانه، یکی این است که زنان به‌ویژه نیازمندِ آنند که گردهم آمده و به رسمیت شناخته شوند. مکان‌ها و فضاهایی را به تسخیرِ خود درآورند تا بتوانند در آنجا تجمّع کنند و از زندگیِ طاقت‌فرسای روزانه‌شان دور شده و دست به تجربه‌هایِ جدید بزنند. این تجمّع به آن‌ها امکان می‌دهد از موضعِ همیشه‌قربانیِ خود بیرون بیایند، زیستِ اجتماعی‌شان را فهم کنند، خود را بازسازی نمایند و به نوبه‌یِ خود به زنانِ دیگر یاری رسانند.
این همگراییِ روابط و مناسبت‌هایِ مختلفِ بینِ زنان به‌عنوانِ صفِ مستقل از جنبشِ مردان، به زنان آزادیِ سخن داده و این امکان را به آنان می‌دهد که هویت و استقلالِ خویش را بازسازی نمایند. مرزبندی‌هایِ گفتمانِ زن‌محور در همه‌یِ حوزه‌ها می‌بایست شکل بگیرد و خود را تعریف نماید؛ برای نمونه، می‌توان نقدی از قواعدِ زبانی که به‌کار می‌گیریمشان انجام داد تا خاستگاهِ فرومایه‌کردنِ (شدنِ) زنان را بازیافت؛ می‌توان زبان را پالود امّا نمی‌توان زبانِ نویی شکل داد.
مردان، نه به‌طورِ عینی و نه به‌طورِ ذهنی، سودِ مشترکی در مبارزه برایِ آزادیِ زنان ندارند. و نیز، و به‌ویژه، به‌خاطرِ اینکه همه‌یِ ستم‌کشان می‌بایست ماهیتِ درد خویش، و در نتیجه راهِ رهایی از آن‌را خودشان تعریف و مشخّص نمایند، وگرنه دیگران این کار را برای‌شان خواهند کرد. از آنجایی که در رابطه با مسئله‌یِ زن، مردان به‌لحاظِ ذهنی به گروهِ ستم‌گران تعلّق دارند، و نیز از آنجایی که هیچ‌کس، مگر در شرایطِ بسیار استثنایی، نه می‌داند و نه می‌تواند درک کند که زن‌بودن، اقلیت‌بودن و همجنس‌خواه‌بودن در زندگیِ روزانه چه مفهومی دارد، نباید مسئله‌یِ زنان را در جنبشِ عمومیِ مردان محو نمود. هیچ درجه‌ای از ادراک نمی‌تواند درکی را که در تجربه به دست می‌آید جانشین سازد. هم‌دردی با درد‌کشیدن فرق می‌کند.
دادنِ بینش و کسبِ آگاهی منوط به ایجادِ شرایط برایِ دست‌زدن به تجربه‌هایِ جدید است. دادنِ آگاهیِ مستقیم و بی‌میانجی نمی‌تواند منجر به دگرگونیِ شرایط شود.
تجربه‌هایِ زیسته یک مفهومِ پارادوکسیکال است: به یک معنا فرد را به فهمِ تجربه‌هایِ خود وامی دارد و از سویِ دیگر تجربه‌هایِ خود را به‌مثابه‌یِ عنصری از بافتِ اجتماعیِ کلی‌تر در نظر می‌گیرد. موقعیتِ متناقض‌نمایی که با توسّل به فرد به اجتماع می‌رسد و به‌واسطه‌یِ اجتماع، خود را باز می‌یابد.
آیا این سطح از تجربه می‌تواند انتزاعی باشد یا می‌بایست در قلمروِ امرِ انضمامی بررسی شود؟
چگونه می‌توان از تجربه‌ها آغازید و در دلِ تجربه‌ها باقی نماند و به سیاست‌هایِ هویتی تقلیل نیافت، بلکه به سوبژکتیویته‌ای رسید که فارغ از قیدوبندهایِ هویتی بتواند تجربه‌هایِ نو و صورت‌بندی‌هایِ جدیدی را در عرصه‌یِ دلالت‌هایِ جنسیتی متصوّر شود؟
سیاست‌هایِ هویتی در بندِ لایف‌استایل باقی می‌مانند و امرِ شخصی را به امر اجتماعی تعمیم داده و عمومی می‌کنند، بی‌آنکه بتوانند مدلِ نظری از دلِ امرِ شخصی بیرون بکشند؛ نقطه‌یِ عزیمتِ یک استایلِ جمعی و کنش‌گریِ جمعی نمی‌تواند امرِ دایر بر تجربه‌یِ شخصی شود.
گفتیم که سیستمِ مردسالار با برجسته‌کردنِ خطوطِ تمایزِ جنسیت‌ها (gender) بر پایه‌یِ تفاوت‌هایِ جنسی (sex) زیست‌شناختی تعریف می‌شود. چنین فصولی در سیستمِ مناسباتِ کاپیتالیستی به شکلِ دیگر و با کاربستِ دیگری بازتولید می‌شود. در سیستم‌هایِ پدرسالاری به‌واسطه‌یِ محروم‌کردنِ زنان از قدرتِ سیاسی و مالکیت بر منابعِ مادّیِ زندگی، ورودِ زنان به جایگاه و موقعیت‌هایِ اجتماعی که در آن‌ها نقشِ عاملیتِ اجتماعی بالایی را بازی بکنند وجود ندارد. پایین‌بودنِ دست‌مزدِ زنان نسبت به مردان، جایگاهِ آنان را در عرصه‌یِ اجتماعی مادون کرده و موقعیتِ فرودستانه‌ای را برای‌شان رقم می‌زند. ولی در کنارِ آن موقعیت‌هایی برایِ زنان ایجاد می‌کند که بتوانند واردِ فضایِ اجتماعی شده و با داشتنِ تجربه‌های متعدّدِ زیستِ جمعی فرصتی برای ساختِ بهترِ اجتماعیِ شخصیت‌شان را داشته باشند.
فهم ِتجربه‌یِ ستم‌دیدگیِ زنان، نقطه‌یِ آغازِ پیوند با جنبش های دیگر
آیا افشاگری در بابِ ستم‌گری‌هایِ جنسی و به چالش‌کشیدنِ نقشِ فرودستانه‌یِ زنان در جوامعِ موجود می‌تواند گفتمانی را برسازد که بتوان با تجهیزِ این گفتمان، ساختارها و مناسباتِ سلطه‌ را برهم ریخت؟ آیا صرفاً پاگیریِ این گفتمان مناسباتِ پدرسالاری را که امرِ تعیین‌کننده در ساختار استثمار طبقاتی است فروخواهد ریخت؟
سرمایه‌داری با ایجادِ امکان‌هایی برایِ استقلالِ زنان از خلالِ کار مزدی، امکانِ رهاییِ زنان از سلطه‌یِ مردسالارانه‌یِ خانواده را فراهم آورد، ولی در عین حال سلطه‌یِ دیگری را بر زن ایجاد کرد؛ برای نمونه می‌توان به برخوردِ جنبشِ سوسیال دموکراسیِ آلمان و لاسالی‌ها درباره‌یِ نیرویِ کار زنان در دهه‌یِ ۱۸۶۰ توجّه کرد.
در حقیقت، نابرابریِ چشم‌گیر بینِ زنان و مردان در بازارِ کار، بر استثمارِ زنان در کارهایِ خانه‌گی استوار است که نود درصدِ موارد را تشکیل می‌دهد. این استثمار جزءِ استخوان‌بندی اجتماعی است که با قانونِ فعلی تعدیل نمی‌شوند، بلکه برعکس، قوانین به‌طرزِ نهانی بر اساسِ این استثمار استوارند.
دست‌مزد و امنیتِ کارِ زنان در حدِّ بسیار پایینی نسبت به مردان است، این تقسیمِ جنسیِ مداومِ کارِ مزدی، که در آن کارِ زنان و امنیتِ آن نسبت به کارِ مردان از درجه‌یِ اعتبار و قیمتِ پایینی برخوردار است و این نازل نگه‌داشتن که برای پایین نگه‌داشتن دست‌مزد نیروی کار استفاده می‌شود؛ در استحکام ساختارهایِ سلطه‌یِ جنسیّتی عامل تعیین‌کننده و متضمّنِ بازتولیدِ ساختارهایِ سلطه‌یِ جنسیتی است.
هنگامی که زنان بر تجربه‌هایِ خود به‌عنوانِ فصلِ ممیزه‌یِ ساختِ شخصیتِ اجتماعی‌شان توجّه نکنند و با مشکلاتِ خویش برخوردِ انتزاعی و فارغ از وضعیت‌هایِ واقعی داشته باشند، فراموش می‌کنند یا می‌خواهند فراموش کنند که قربانیان و تحقیرشده‌گانِ سیستمی هستند که این مرزبندی‌ها را در سطوحِ دیگر و با ارزش‌گذاری‌هایِ بس متفاوت تثبیت کرده است. تنها با سخن گفتن از ستم‌هایِ ویژه آن هم به دستِ خود ستم‌دیده‌گان است که امکان‌هایِ رهایی در جامعه ایجاد می‌شود. این هدف با هدفِ تمامِ جنبش‌هایِ ستم‌کشان مشترک است. آنچه که یک فعّالِ زن را از فعّالِ کارگری یا فعّالِ کودکِ کار و خیابان جدا می‌سازد، سخن گفتن از تجربه‌هایِ متفاوتِ ستم‌کشیدن به‌طورِ خاص است، و آنچه که این ها را در یک پیکار و در کنارِ هم قرار می‌دهد تجربه‌یِ ستم به‌طور عام و مبارزه علیهِ یک دشمنِ مشترک و آن هم ماشینِ تولیدِ ستم است. این ماشین به مثابه یک سیستمِ انتزاعی نیست، در همه جا و در هر لحظه خود را می‌نمایاند، ما را به خود فرا می‌خواند بر ما تحمیل می‌شود و در این میانه است که امکان‌هایِ رهایی نیز خود را نشان می‌دهد. جهانِ دیگر و حفره‌هایِ رهایی‌بخش از دلِ ستیز با نظمِ تحمیل‌شده بر همین جهان ایجاد می‌شود. اینچنین است که سیاست‌هایِ فمینیستی می‌بایست در افق و چشم‌اندازِ سیاست‌هایِ ضدّامپریالیستی طرح شود. هر اقدامِ سیاسیِ بیرون از مبارزهِ علیهِ مناسباتِ سرمایه، مبارزه با سایه‌ای خیالی است که تنها فرتوتگی به‌همراه دارد و کابوسی که مدام وحشت‌اش فزونی می‌یاد.
«اگر فمینیسمی غیرسیاسی باشد، شاید ناشی از بازتابِ یک جهت‌گیریِ عمیقِ طبقاتیِ درونِ فمینیسم باشد، و همچنین شاید بازتابِ این بدبینی باشد که آیا ما واقعاً می‌توانیم جهان را تغییر دهیم. امّا ما نمی‌توانیم بدانیم که آیا می‌توانیم جهان را تغییر دهیم یا خیر. هیچ‌کس نمی‌تواند بدونِ زحمت به آن دست یابد، ولو آن‌که ما بگوییم “اوه، ببینید، سوسیالیسم شکست خورده است؛ ما قصد داریم چه چیزهایی را به جای آن‌ها مطرح کنیم؟” ما هنوز با مسئولیتِ اخلاقی برایِ تغییرِ اجتماعی، چپ هستیم.»[۳]
«یکی از مسائلی که جنبشِ کنونیِ آزادیِ زنان باید برایِ آن مبارزه کند، روشنگریِ این وضع است. باید نشان داد که در هیچ کشوری و در هیچ موازنه‌یِ اجتماعی، سلطه‌گران به دلخواهِ خویش از امتیازاتشان دست بر نخواهند داشت. می‌بایست زنان را به میدانِ مبارزه هل داد، و برایِ اینکار، که شاید مشکل‌ترین قسمتِ قضیه باشد، باید متقاعدشان کرد که ارزشِ این مبارزه را دارند.»[۴]

[۱]. gender
[2]. sex
[3]. کورنل، دراسیلا. ۱۳۸۹. عودتی برای آینده (مصاحبه). در: فمینیسم و مارکسیسم، گزنینش و ترجمه‌یِ نسیم روشنایی، بی‌جا، در آدرسِ اینترتی:
http://www.k-en.com/zanan/feminism%20and%20marxism.pdf [Viewed 29 Feb 2013]
[4]. دلفی، کریستین، ۲۰۰۴، شورِ گمگشته‌یِ فمینیسم را بازیابیم، لوموند دیپلماتیک فارسی. در آدرسِ اینترنتی:
http://ir.mondediplo.com/article317.html [Viewed 29 Feb 2013]

یافتن مطالب :