کالا شدن نیروی کار بر اساس مقتضیات سرمایه جهانی

تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ – ۳:۰۱ ق.ظ
و رشد روابط سرمایه‌داری در ایران: مصاحبه با کودک کار ۱۳۴۲

اکبر یزدی

انگیزه‌ی فعالیت اقتصادى، تولید مایحتاج انسان‌ها نیست، بلکه سودآورى سرمایه است. رشد روزافزون تکنولوژى و دانش علمى و فنى که کلید سعادت و رفاه انسان است، در این نظام به بیکارى و محرومیت هر چه بیشتر صدها میلیون انسان ترجمه می‌شود. مسائل و مصائب تماما هر روزه دامن‌گیر تک تک انسان‌ها در کره خاکی است؛ اما کودکان در این میان هر کدام از مشکلات و نابسامانی‌های فوق شدیدا آسیب پذیرترند و باید سریع‌تر به آن پرداخت، اگر حق گرفتنی است، در مورد کودکان دادنی است.
از بعد از انقلاب صنعتی در اروپای قرن هجدهم و پروسه کالا شدن نیروی کار. استفاده وسیع از ماشین آلات صنعتی، تقسیم شدن لحظات تولید کالا به مراحل ساده و ماشینی، غیر تخصصی شدن کارگر، نیاز بیشتر به نیروی کار. دنیا شاهد استثمار وحشیانه از کودکان در عرصه‌ی تولید و سودآوری صاحبان کارگاه‌ها و کارخانه می‌باشد. به گزارشاتی که در آن زمان وجود دارد توجه نمایید:
سرمایه مدام سعی در طولانی نمودن ساعات کار دارد تا ارزش اضافه تولید شده و سود سرمایه افزایش یابد. این مکانیزم و تاثیرش بر زندگی کارگران در اروپا قرن ۱۷- ۱۸- ۱۹ سرمایه‌داری در نوشته‌ها بازرسان و آمارگران آن زمان جالب توجه است که چگونه فشار اجتماعی انسان‌ها برای حذف کار کودک و ایجاد ساعات کار کمتر مقاومت سرمایه‌داران و قانون گذاران و ترفند‌های دستگاه دولتی را برای به کار کشیدن کودکان و طولانی نمودن ساعت کار را نشان می‌دهد (کارل مارکس. کاپیتال جلد ۱ ص ۲۵۰)
«دختران ۱۲ ساله‌ای دیده می‌شوند که طی تمام ماه کار روزانه‌ای معادل ۱۴ ساعت انجام می‌دهند بدون این که استراحت منظم و یا توقفی غیر از دو سه ساعت برای خوردن غذا داشته باشند. در بعضی از کارخانه‌ها که کار شبانه منظم حذف شده است. اغلب روزانه کار امتداد پیدا می‌کند و» این اکثرا در مورد کثیف‌ترین، داغ‌ترین و یکنواخت‌ترین کارها صدق می‌کند «“Chil.Emp.Report» IV,1865
«از» ۱۹۲۸۸۷ نفر کارگر درسال ۱۸۳۹ انگلستان افراد کمتر از ۱۸ سال، ۵۰ در صد نیروی کار آن را تشکیل می‌دهد.
۲۴۲۲۹۶ نفر مونث بودند که ۱۱۲۱۹۲ نفرشان کمتر از ۱۸ سال داشتند «(وضع) طبقه کارگرص ۷۸»
اگر بخواهیم کیفرخواست این اسناد را در سطح تاریخی جامعه اروپا جمع‌بندی نمائیم، تنها کافی است رابطه سود و سرمایه با تکامل ارگانیک انسان را از نظر عینی نشان دهیم:
بطور کلی درحد معینی می‌توان گفت که موجودات ارگانیک هنگامی که قدشان از متوسط نوع خود تجاوز می‌کند در حال رشدند. قامت انسانی، به محض این که تکامل به وسیله شرایط طبیعی یا اجتماعی جلوگیری شود، کوتاه می‌شود.
 در کلیه‌ی کشورهای اروبایی که خدمت وظیفه وجود دارد و از زمانی که این خدمت برقرار شده است قامت متوسط جوانان و به‌طور کلی شایستگی آنان برای خدمت نظامی کاهش یافته است. پیش از انقلاب ۱۷۸۹ در فرانسه حداقل قدی که برای سرباز پیاده نظام معین شده بود ۱۶۵ سانتی متر بود. این حداقل به وسیله قانون ۱۰ مارس ۱۸۱۸ به ۱۵۷ و به وسیله قانون ۲۱ مارس ۱۸۵۲ به ۱۵۶ سانتی‌متر متوالیا تقلیل یافت. در فرانسه هر سال بیش از نیمی از مشمولین به مناسبت عدم کفایت قد و یا به علت معلول بودن معاف می‌شوند. در ایالت ساکس قد قانونی نظامی ۱۷۸۰٫۱۷۸ سانتی‌متر بود. در ۱۸۶۷ به ۱۵۵ سانتی متر تقلیل یافته و درپروس ۱۵۷ سانتی متر است. آماری که به وسیله دکتر مایر تنظیم شده و در روزنامه Dr. Meyer. Bayrische Zeitung انتشار یافته نشان می‌دهد که در پروس بر حسب متوسطی که شامل ۹ سال می‌شود از ۱۰۰۰ فراخوانده به خدمت وظیفه ۷۱۶ نفر غیرشایسته برای خدمت نظام تشخیص داده شدند که از میان ۳۱۷ نفر به مناسبت عدم کفایت قد لازم و ۳۳۹ نفر به جهت معلول بودن معافیت یافتند. در سال ۱۸۵۷ شهر برلن موفق نشد که سهمیه خود را در مورد تدارک افراد ذخیره تحویل دهد زیرا ۱۵۶ نفر کسرداشت.
J.von liebig: “Die chemie in ihrer Anwendung out agrikultur.and Physiologie, «»
(۱۸۶۲ ۷ aufl. Bd I.S. 117-118)
کاپیتال جلد ۱ ص ۲۵۰ کارل مارکس.
پس از اصلاحات ارضی و روند کالا شدن نیروی کار بر اساس مقتضیات سرمایه جهانی و رشد روابط سرمایه‌داری در ایران ارزش تولیدات صنعتی از ۸۵ میلیارد ریال در سال ۱۳۴۱ با بیش از ۶ برابر افزایش، به ۵۰۸ میلیارد ریال در سال ۱۳۵۱ افزایش یافت و سرمایه‌گذاری جدید در همان مدت با ۱۰ برابر افزایش از ۶۲۰۰ میلیارد ریال به ۶۶۹۰۰ میلیارد ریال بالغ گردید.
کل جمعیت فعال در سال ۱۳۴۱ از ۶۴۵/۶ میلیون نفربه ۲۴۴/۹ میلیون نفر رسید.
در این سال‌ها آماری را از وضعیت کودکان کار بدست نیاوردیم؛ اما مصاحبه با یک کودک کار، گوشه‌هائی از شرایط نیروی کار در آن زمان را تا حدودی روشن می‌سازد.  

مصاحبه: کودک کارمتولد ۱۳۳۴ (آرشیو) «جمعیت دفاع از کودکان کار وخیابان ۱۳۸۶»
از چند سالگی کار می‌کنید:
– ۱۲-۱۳ سالگی
یعنی درس نخواندی؟
– چرا تا کلاس ششم.
قبل از اون چی؟
– چرا تابستونا
چیکار می‌کردی؟
– سفالگری کار می‌کردم
اون جا چیکار می‌کردی؟
-خاک الک می‌کردم (سرند می‌کردم) گل لگد می‌کردم؟ بار «گونی» خالی می‌کردیم (۲۰ تا بار الاغ)
یعنی چی؟ کار راحتی بود؟
– نه خیلی گرد و خاک داشت حسابی خسته می‌شدم طوری که می‌رسیدم خونه نمی فهمیدم چطوری شام بخورم و بخوابم.
از کدوم قسمت کار بدت می‌یومد؟
– خوب همش سخت بود اما مسیر راه خیلی برام ترسناک بود.
چرا ترسناک بود؟
– خوب همه جور آدم تو راه بودن من یه بچه ۷ – ۶ ساله بودم از دیوونه‌ها از کسانی که به بچه‌ها تجاوز می‌کردند و از خلوت بودن مسیر می‌ترسیدم.
مزدت رو چکار می‌کردی؟ چه قدر می‌گرفتی؟
– ۱ تومان یا ۵ ریال
حقوق یه آدم بزرگ چقدر بود؟
– فکر می‌کنم ۱۲ تومان
کدوم قسمت کار را دوست داشتی؟ وقتی کوزه‌ها و سفال‌ها تو کوره می‌پخت ما باید گون‌ها رو تا لب کوره می‌آوردیم دست‌هامون پر تیغ بود بعد از این که کار تموم می‌شد خاکستر کوره را باید خارج می‌کردیم از ۱۰-۸ کارگری که اونجا بودند (همگی کودک) فقط من داوطلب می‌شدم.
چرا؟ چرا بقیه نمی رفتند؟
– چون کف کوره خیلی داغ بود و پامونو می‌سوزوند
تو چرا اینکارو می‌کردی؟ مجبور بودی؟
– نه اما سفال‌هایی که توی خاکسترا افتاده بود مال کسی بود که اونجا رو تمیز می‌کرد. من که ۵ زار می‌گرفتم توی خاکسترا ۴ تومن تا ۷ تومن سفال پیدا می‌کرم که مال خودم بود از همه بیشتر قلک دوست داشتم اون‌ها را برای خواهر و برادرهام می‌آوردم یادم یه دفعه ۱۲ تومن سفال در آوردم صاحب کارم اون‌ها رو از من گرفت و گفت این دیگه خیلی زیاده این رو هیچ وقت یادم نمی ره. بعد از کلاس ششم ابتدائی کارگر تمام وقت شدم در آهنگری اونجا نظم عجیبی داشتم.
یعنی چی؟
– جلوی کار فرما نه آب می‌خوردم نه اگر هوا سرد بود جلوی آتش وا می‌ستادم نه می‌نشستم حتی وقتی اون اونجا بود دستشوئی نمی رفتم.
چرا این کارها را نمی کردی؟ کارفرما دعوات می‌کرد؟
– نه نمی دونم حتی یادمه وقتی حقوقم رو اضافه کرد اضافه شو بهش برگردوندم اون گفت تو دیوونه ای.
الان چی فکر می‌کنی؟
– با صحبتهایی که باهاش داشتم متوجه شدم اون غیر مستقیم منو از انجام این کارها منع کرده بود یعنی وقتی راجع به بچه خودش که الان بزرگ شده و مهندس شده بد می‌گفت می‌گفت اون جلوی من می‌نشینه چقدر بی ادبه فهمیدم همه اینها رو اون به من تلقین می‌کرده بدون این که متوجه بشم.
سه تا انگشتت چی شده؟
– رفته بودم زیر ماشین یه قطعه‌ای رو تعویض کنم تقصیر خودم بود تو کار دقت نکردم فنر باز شد تا دستمو بکشم سه تاشو قطع کرد خودم نفهمیدم. یه مرد لمپنی اون جا بود همین طوری که دستم رو نگه داشته بودم و هوا خیلی سرد بود خون که از دستم می‌ریخت یخ می‌زد می‌اومد بالا. اون کارفرما رو صدا کرد که خجالت نمی کشی کارگرته نمی بریش دکتر؟ خودش ماشینشو روشن کرد کارفرما تو رودرواسی گیر کرد و باهام اومد بیمارستان لباس کار تنمون بود تو بیمارستان هیچ کس به ما توجه نمی‌کرد لمپنه عصبانی شد و داد و بیداد کرد اومدن بردنم برای پانسمان استخوان‌های خرد شده را که قابل معالجه نبود بریدند. در واقع انگشت‌ها را به خاطر استخوان‌های خرد شده بریدند.
کلا چند نفر اونجا کار می‌کردند؟
– ۱۰۰ نفر
چندتاشون مثل تو کم سن و سال بودند؟
– بیش از ۳۰ نفر
کارایی که اونجا بود چی بود؟
– اهنگری ماشین و وسایل کشاورزی و مکانیکی تشک دوزی ماشین درب و پنجره سازی آهنی و نقاشی ماشین.
چه پیرهن قشنگی تنته سردت نیست؟
– من زمستان و تابستان فقط یه لا پیرهن می‌پوشم لباس بافتنی و گرم اصلا نمی تونم بپوشم.
چرا؟
– چون در دوران کودکی لباس که نداشتیم به لباس کم عادت کرده ام یه روز یه دونه از فامیلامون تو زمستون سرکار برام لباس دست دوم آورد. بعدها فهمیدم ادم خوبی بود وضع من برایش بعنوان یک کودک کار غیرقابل تحمل بود با وضعی که حال خوبی نداشت چند تا از لباس‌های دست دومش رو برام آورد. بهم برخورد و گفتم مگه من گدام و فحشش دادم اما اون منو دوست داشت که این کار رو کرده بود حالا که نگاه می‌کنم پشیمون شدم.
چه وقتائی بازی می‌کردی؟
– (با تعجب نگاه کرد) بازی؟ من اصلا وقتی برای بازی نداشتم یا خواب بودم یا سرِ کار.
هیچ موقع فکر نکردی که نری سرکار؟
– مگه می‌شد پدرم مجبورم می‌کرد که برم سرکار اگه یه روز هوس می‌کردم سرکار نرم یا خسته بودم باید صبح از خونه می‌زدم بیرون یه درخت بلند درخونه مون بود از اون می‌رفتم بالا اون لاها خودمو پنهان می‌کردم که پدرم بره بعد برمی گشتم خونه وای به روزی که می‌فهمید نرفتم سرکار فحش و کتک نصیبم می‌شد.
– مادرت چی؟
– اون می‌گفت نرو اما مثل این که دیگه عادت کرده بودم و همیشه می‌رفتم سرکار شایدم اینطوری یاد گرفته بودم خوب باید می‌رفتم.
یعنی هیچ تفریحی نداشتی؟
– چرا سینما رو خیلی دوست داشتم اون موقع تو شهر ما ۲ تا سینما بود این تنها تفریحی بود که داشتم خواهر برادرام هم همینطور.
غذا چی می‌خوردی؟
– دور و ور کارگاهمون انواع غذاها رو می‌فروختند سیرابی، جغور بغور (خرده گوشت و دل و جگر قاطی شده) اونا خیلی کثیف بودند یک دفعه سخت مریض شدم از اون روز دیگه تا دو سال که می‌رفتم سرکار ساعت ۸ صبح تا ۸ شب که به خونه برسم گشنه می‌موندم می‌دونی اگه اون موقع غذا می‌خوردم جسمم خیلی بهتر از الان می‌موند ۲ سال خیلیه انقدر گشنه بودم که خواهر و برادرام غذاشونو به من می‌فروختند. دلم نمی اومد می‌گفتم خودتون گشنه هستید اونا می‌گفتن نه سیریم پولو ازم می‌گرفتن و غذاشونو به من می‌دادند اونا هم این کار رو خیلی دوست داشتن البته یادم نمیاد که سیر می‌شدم اما اونا با پول غذا جشن می‌گرفتند و می‌رفتند سینما یه دونه از برادرام که از من بزرگتر بود از کار بیرونش کردند من دوسال حقوقمو با اون نصف می‌کردم.
راستی پولاتو چیکار می‌کردی؟
– پولی نبود یه تومن از دو تومن از دستمزدمو یه دوره ۳-۲ ساله به مادرم می‌دادم که برای خواهرم جهاز تهیه کنه. حقوقم که بزرگتر شده بودم زیاد شده بود حدودا ۱۴ تومن وقتی خونه می‌رسیدم ۳۵ زار برام می‌موند.
چرا تو راه خرج می‌کردی؟
– نه یه پیرمردی بود که خانواده فقیری داشت گدایی هم نمی کردن سه تومن ونیم به اون می‌دادم یکی دو تومن به «غربتی» می‌دادم همینطوری خرج می‌شد می‌موند برام ۵/۳ تومن.
«غربتی» کیه؟
– اون یه دونه از بچه‌های کار بود که با سه تا برادراش نمی دونم از کجا اونجا پیداشون شده بود نه مادر پدری داشتن نه کس و کاری من اونو خیلی دوست داشتم بهش می‌گفتم این جا مواظب خودت باشد حرف کسی رو گوش نده با کسی شوخی نکن هر موقع هم پول لازم داشتی به خودم بگو.
چرا می‌گفتی شوخی نکنه؟
– من خودمم مدتی که تو کارگاه کار می‌کردم اصلا شوخی نمی کردم آخه می‌دونی وقتی باآ بزرگا شوخی می‌کردی بعد از یه مدت به بچه‌ها تجاوز می‌کردند و من همیشه از این کار دوری می‌کردم و همیشه اخمو بودم و کمتر با کسی حرف می‌زدم همه بچه‌های اونجا این بلا سرشون اومده بود و من دوست نداشتم «غربتی» این طوری بشه.
خوب «غربتی» آخر چی شد؟
– هیچی اون ماشین دزد شد و بعد از یه مدت تصادف کرد و مرد.
برادراش چی؟
– خبری ندارم.
چند تا از دوستات و هم سنات رو که می‌شناختی درسشونو ادامه دادن؟
– سه تا
چکاره شدن؟
– یه دونه معلم شد یکیشون نمایشگاه ماشین باز کرد از یه دونشون هم خبر ندارم.
این سه تا تو چند تا خانواده بوده؟
– حدودا تو ۱۰۰ تا خانواده
– یعنی وضع مالیشون خوب بود؟
– اونی که معلم شد نه مادرش تو خونه‌های مردم کار می‌کرد و به تنهایی این یه دونه بچه رو بزرگ کرده بود.
پدرت چی؟ اخلاقش خوب بود؟
– (با غیظ) آدم بدی نبود حالا هم مرده اما اون موقع‌ها خیلی ازش متنفر بودم یه روز که سرکار چشم‌هامو برق زده بود موقع حوشکاری اشک می‌اومد و انگار یه مشت ماسه توش ریخته بودن نور شدیدا اونو می‌سوزوند و مدام ازش آب می‌اومد داشتم زمینو از درد می‌کندم. دست منو گرفتن و تا خونه آوردند یعنی جایی رو نمی دیدم و قادر به راه رفتن نبودم و از درد گریه و زاری می‌کردم هنوز وارد خونه نشده بودم که پدرم افتاد به جونم که صدات نمی زاره من بخوابم هیچ موقع یادم نمی ره ازش بدم می‌اومد وقتی بزرگ شدم فهمیدم درد بی پولی تنهایی، عدم توجه مادرم بهش و دوران کودکیش اونو به این روز انداخته شخصیت سالمی داشت اهل دوز و کلک و این چیزها نبود بنا بود ولی هیچ موقع از کار مردم نمی زد و هیچ موقع با پیمانکارها سر کلاه گذاشتن سر صاحبخونه همکاری نمی کرد راستش می‌دونی ۱۵ سالش بود که پدرش می‌میره مادرش می‌ره شوهر می‌کنه و اون می‌شه نانخور خونه خواهر و فامیلای دیگه چون کسی ازش حمایت نمی کرد و پدر و مادر نداشت هیچ کی بهش توجه نمی کرد این حس تحقیر از اون سال‌ها براش مونده بود در ۱۸ سالگی بازور مادرمو براش می‌گیرند بدلیل این مادرم هم رفتار خوبی باهاش نداشت و اون به خاطر این گذشته همیشه مراقب پول‌هاش بود همیشه فکر می‌کرد این سال‌های سیاه دیگه نباید براش برگرده.
علاوه بر قطع شدن دستت چه خاطرات بدی از اون سال‌ها داری؟
– زمستونا زمستونا اونقدر سرد بود بهتون گفتم که وقتی خون از دستم می‌اومد یخ می‌زد خون همون طور که قطره قطره به زمین می‌ریخت یخ می‌زد، می‌اومد بالا. آچارها مثل فریزر بودندکه دست می‌زدی به آچارها می‌چسبید وقتی می‌رسیدم. خونه کفش‌هامو که در می‌آوردم، پاهام سیاه سیاه بود یعنی کبود شده بود.
چرا؟
خوب از سرما. کفش درست و حسابی نداشتم و کارفرما منو طوری تحمیق کرده بود که وقتی می‌گفت سرده برو خونه من می‌گفتم نه می‌مونم دیوونه بودم چون اون روز اون قدر سرد بود که اونم گفت کارگاهو می‌بندیم می‌ریم راستش وقتی یاد کودکیم تو اون سال‌ها می‌افتم دلم برای خودم می‌سوزه. (اشکش سرازیر شد)
 
یافتن مطالب :