به همین سادگی

تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد ۱۳۹۲ – ۳:۰۶ ب.ظ
علی یزدانی-
وقتی ناظم مدرسه کارنامه را به دستم می‌دهد آفرین قرایی می‌گوید و می‌پرسد خب دوست داری چیکاره بشی. می‌گویم آقا اجازه، معلم، می‌گوید : چرا معلم ؟ آقاجون بگو مهندس، دکتر… و می‌خندد. کارنامه‌ی قبولی کلاس ششم دبستان را جوری گرفته‌ام که همه مهر قبولی اش را ببینند و با چنان احساسی از میان کوچه می‌گذرم که گویا شاخ غول را شکسته‌ام مادرانِ بچه‌های محل هر کدام که کارنامه را در دستم می‌بینند با لبخند می‌پرسند قبول شدی و من با غرور و سربلندی و البته کمی خجالت سرم را به علامت تایید تکان می‌دهم و پشت سرم می‌شنوم ماشااله، خوش به حال مادرت، مبارک باشه. توی کوچه رسول، محمود و عزیز هم هستند آن‌ها هم قبول شده‌اند اما بقیه بچه‌ها‌ی محل که پایشان از کوچه قطع نمی‌شد نیستند، حتی پِتی که از صبح کله‌ی سحر تا آخر شب تو کوچه بود و در طول روز دستکم ده بار با بچه‌های محل دست به یقه می‌شد جاش توی کوچه خالیست.
مادرم که خود را در چادرش پیچیده و بال‌های چادر را در پشتش گره زده با دو سطل آب به سمت فشاری می‌رود. با دیدن من می‌پرسد قبول شدی؟ می‌گویم آره. می‌گوید به خانه بروم و مواظب باشم که دو برادر کوچکتر و خواهرکم، برادر تازه متولد شده‌ام را از خواب بیدار نکنند. من هنوز نتوانسته‌ام بعد از دو ماه و نیم این کوچولوی نا آرام را برادر خود بدانم نوعی احساس غریبگی با این نوزاد دارم. او اولین بچه‌ی مادرم است که در بیمارستان به دنیا آمده است. بقیه‌ی ما همه از برادر بزرگ‌ترم که حالا برای یک تاجر چای کار می‌کند تا تقی که همیشه انگشتش را در دهان خیس می‌کند و به خاک می‌مالد و دوباره در دهان می‌کند، همگی در خانه به دنیا آمده‌ایم. خانم بالا که دختر دایی پدر بزرگم بوده و سال گذشته فوت کرد ماما و قابله اختصاصی فامیل ناف همه‌ی ما را در همین خانه بریده است. با خود فکر می‌کنم اگر پدرم بداند که با چه معدلی قبول شده‌ام حتما خیلی خوشحال می‌شود. به خانه می‌آیم خواهر کوچکم مشغول بازی با برادر نوزادمان است. می‌پرسم چرا بیدارش کردی؟ به جای جواب دادن به سوال من می‌پرسد قبول شدی؟ و من با افتخار کارنامه‌ام را نشانش می‌دهم. با حسرت می‌گوید: کاش آقام اجازه می‌داد من هم به مدرسه برم منم حتما هر سال قبول می‌شدم. مادر با دو سطل پر از آب سر می‌رسد. هر دو طرف چادرش خیس است. سطل‌های آب را در منبع چاق و چله‌ی گوشه‌ی حیاط خالی می‌کند. این منبع آب آشامیدنی دو خانوار است خانواده‌ی ما و عمه‌ام همگی از آب همین منبع استفاده می‌کنیم. بیشتر آب این منبع هم توسط مادرم و از طریق سطل‌هایی که از فشاری سر کوچه پر می‌کند و می‌آورد تامین می‌شود.
چادر خیس را از تن جدا می‌کند. روی پله‌ی دوم در ورودی حیاط می‌نشیند. حیاط خانه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم نسبت به کوچه شش پله پایین‌تر است. هر بار پس از این که مادر سطل‌های آب را خالی می‌کند روی پله‌ی دوم می‌نشیند و زانویش را می‌مالد. از همان جا با عصبانیت داد می‌زند چرا بیدارش کردید مگه نگفته بودم… خواهرکم که از خستگی و عصبانیت مادرم بی‌خبر است با شادی کودکانه‌ی خود می‌گوید خودش بیدار شد و مادر بی‌آن‌که بدانیم چرا، می‌زند زیر گریه و ضمن هق هق خود مرتب می‌گوید خسته شدم. دیگه خسته شدم. ‌ای خدا آخه چقدر… می‌خواهم به طرفش بروم و بگویم حالا که من قبول شده‌ام چرا ناراحت و عصبانی است، اما این قدر جدی می‌گرید که جرات نمی‌کنم چیزی بگویم. عمه‌ام که در یکی از دو اتاق داخل حیاط زندگی می‌کند با صدای گریه مادر از اتاق خارج می‌شود و با اعتراض می‌گوید: دو سطل آب آوردن که این قدر کولی بازی نداره واله ما همسن تو که بودیم … عمه دوازده سال از مادرم بزرگ‌تر است و با پسر و عروسش زندگی می‌کند بیست و پنج سال پیش شوهرش پس از یک سرما خوردگی ساده فوت کرده و همه معتقد بودند که او نه به دلیل بیماری بلکه با چشم زخم حسودان از دنیا رفته است. آن وقت عمه می‌ماند و مسوولیت یک دختر و دو پسر که باید نان‌شان می‌داد و بزرگ‌شان می‌کرد. هر چه خواستگار هم می‌آید عمه‌ام جوابشان می‌کند. کارهای خانگی می‌گیرد و البته با همیاری و کمک پدرم زندگی را می‌چرخاند. حالا دخترش را شوهر داده و برای پسرانش زن گرفته اما هنوز از حمایت پدرم برخوردار است. این حمایت مادر را خوش نمی‌آید و این قصه‌ی عروس و خواهر شوهر با هر بهانه‌ای مثل زخمی چرکین سر باز می‌کند. حالا وقتی عمه آماده‌ی بگو مگو شده می‌بیند که مادرم از جواب دادن سر باز می‌زند و فقط گریه می‌کند. پس از چند بار به رخ کشیدن جوانی خود و اینکه بیشتر آب را خودتان مصرف می‌کنید و … بالاخره مادرم به حرف می‌آید که: تو هم که همش دنبال یه کلمه حرفی که از من گزک بگیری. درد من آب آوردن و پا درد نیست. درد من اینه که برادرت منو با شش تا بچه گذاشته و رفته. قرار بود این دفعه زودتر بیاد اما سفارش کرده که دیر‌تر میاد چون نتونسته همه‌ی لباس‌ها رو بفروشه مجبور شده بمونه و… عمه می‌گوید خب مگه بار اوله که دیر کرده ؟ و مادر می‌گوید دیر کردنش نیست که خسته‌ام کرده، سفارش کرده بود که از ملا مجید – بقال سر کوچه – کمی پول قرض کنم و برای بساط تابستون این بچه – من را می‌گوید– خرت و پرت بگیرم تا مثل هر سال کمک خرج‌مون باشه. رفتم بهش گفتم دستمو گرفته، می‌گه بیا ببینم چی میگی. قلبم داشت می‌اومد تو حلقم از ترس نفهمیدم چه جوری سطل‌ها رو تا این جا رسوندم.
عمه دیگر حرفی نمی‌زند به اتاق بر می‌گردد چادر به سر می‌کند تا به سراغ ملا مجید برود و…
خوشحالی قبول شدنم رنگ می‌بازد. هیچ کس از قبول شدنم خوشحال نیست. پدر که می‌آید اولین صحبتی که با من می‌کند این است. خُب خدا رو شکر مدرسه و درس تموم شد. الحمداله باسواد شدی حتی از برادر بزرگترت هم بیشتر خوندی. بعد با صدای گرفته‌تر می‌گوید دلم می‌خواست این قدر داشتم که می‌فرستادمت بری حوزه علمیه و تا مجتهد شدنت هم خرجت رو می‌دادم اما خود خدا می‌دونه که از پسش بر نمی‌آم. بعد از سه تا بچه‌ای که قبل از تو به دنیا اومدن و خیلی زود مردن نذر کرده بودم که اگه تو زنده بمونی بفرستم تا مجتهد شدن درس بخونی اما … با صالح صحبت کردم که از فردا بری پیشش کار کنی قول داده همه‌ی فوت و فن کار رو یادت بده تا ناچار نشی مثل من برای نون در آوردن سگ دو بزنی.

یافتن مطالب :