یکی از ۴۰۰ میلیون کودک کار

تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد ۱۳۹۲ – ۳:۰۸ ب.ظ
سمیکا-
دخترک تنها و غریب میان چهارراه فال هایش را دسته می‌کرد…پسرک آن طرف‌تر شیشه‌ی ماشین ها را با دستمال تمیز می‌کرد… در چند خیابان و میدان دیگر شهر، صدها کودک پابرهنه و گرسنه التماس می‌کردند و… درست در همان ساعت در هزار کارگاه ، هزاران کودک با تحقیر و توهین کار می‌کردند و کار… و هزاران هزار نیمکت در آن ساعت خالی بودند و خاک می‌خوردند. دخترک تنها و غریب پشت چراغ راهنمایی ایستاد، عبور هر ماشین هم نوید بود هم یاس…
دوباره فال‌هایش را دسته کرد و یک گوشه ایستاد، در همان لحظه، درست در همان لحظه ، صدها هزار هزار کودک در کشورهای همسایه اش کار می کردند، بی‌آن‌که لحظه‌ای مجال اندیشیدن درباره‌ی …
ساعت می‌گذشت، دخترک با دلی آشفته ، چهره ای معصوم و خسته، مویی پریشان، دلی غمگین به این می اندیشید که اگر پول نداشته باشد… و نمی‌دانست که درست در همان لحظه میلیون‌ها کودک، شاید باورت نشود بیش از ۴۰۰ میلیون کودک به این می‌اندیشند که اگر خرد نشوند و تحقیر، اگر تن نفروشند و اگر سرباز نباشند، اگر در معدن کار نکنند و اگر پشت ِدار قالی نباشند و اگر زباله‌گرد نباشند و اگر قاچاق نکنند، اگر سخت کار نکنند، اگر نفروشند و اگر فروخته نشوند غم نان را…
دخترک امیدش را نمی‌خواست از دست بدهد، دوباره به میان چهارراه آمد، این بار آمد تا صدای خسته‌اش را در گلو بیندازد و بگوید: آقا فال بخرید…. خانم فال می‌خواهید؟
اما….
سکوت کرد، تنوانست ، سکوت کرد و نگاه کرد…
درست در همان لحظه بود که طنین میلیون‌ها صدای کودک کار در جهان در گلو خشکید و تنها صدای دستان کودک کار بود که در کارگاه و مزرعه و معدن و بندر می‌پیچید و صدای دست کودک که روی ماشه اسلحه بود و صدای قلب شکسته‌ی دخترک تن‌فروش…
ازدحام خیابان را پایانی نبود، ازدحام دنیا را نیز، صداها در هم می‌پیچید. صدای بوق و ماشین و آدم، صدای رادیو و روزنامه، فروش نفت ۱ دلار کمتر، ۱ بشکه بیشتر، تنگه هرمز، وال استریت، بهار عربی، انگلستان متمدن، روسیه، امریکای جنایتکار، نابرابری اقتصادی، قحطی سومالی ، سازمان ملل، حقوق بشر، قانون ممنوعیت کار کودک در جهان، مرگ اقبال مسیح…
صداها در هم بود. دخترک نمی دانست چرا این همه صدا به یک باره به او هجوم آورده است…
دلش عروسک می‌خواست و بچگی، مدرسه می‌خواست و امنیت…
نمی‌دانست سر چهارراه چه می‌کند. بی‌درنگ دست از کار کشید. درست در همان لحظه، تمام کودکانِ کار دست ازکار کشیدند. همه‌ی آنانی که کودک بودند و کارگر، آسیایی بودند و امریکایی، اروپایی بودند و افریقایی، سیاه بودند و سفید، شیعه بودند و سنی، مسیحی بودند و بی‌دین، دختر بودند و پسر، بلند بودند و کوتاه، همه بی‌آن که بدانند چرا، سکوت کردند…
لحظاتی بعد عابران فال‌های دخترک را ازکف خیابان جمع می‌کردند و پشت چراغ قرمز ازدحام بود، درست در همان لحظه میلیون‌ها میلیون کودک، شاید باورت نشود بیش از ۴۰۰ میلیون کودک بی‌آن‌که بدانند چرا، با گوشه‌ی دست، اشک از چشم زدودند…

یافتن مطالب :